۱۴۰۴/۱۱/۲۵
در این مقاله تخصصی، به بررسی عمیق این مفهوم، ریشههای تاریخی، تاثیر آن بر ساختار روایی و استراتژیهایی برای مدیریت (یا اجتناب از) آن در فیلمنامهنویسی معاصر میپردازیم. در واقع موضوع «تصادف» که همیشه بنده به آن در دوره های فیلمنامه نویسی تاکید داشتم به نوع دیگری در این مقاله پرداخت خواهد شد.
اصطلاح Deus Ex Machina عبارتی لاتین است که از یونانی (apò mēkhanês theós) ترجمه شده است. در تئاترهای یونان باستان، بهویژه در آثار اوریپید، زمانی که گره داستان بیش از حد پیچیده میشد و شخصیتها در بنبست کامل قرار میگرفتند، بازیگری که نقش یک خدا (مانند آپولون یا زئوس) را ایفا میکرد، توسط یک جرثقیل مکانیکی (Machine) به روی صحنه آورده میشد.
این «خدا» با قدرت ماورایی خود، مشکلات را حل میکرد، دشمنان را مجازات مینمود و داستان را به پایان میرساند. در آن زمان، این یک قرارداد پذیرفته شده بود، اما حتی در همان دوران، ارسطو در کتاب فن شعر به آن تاخت و معتقد بود که گرهگشایی داستان باید از دل خودِ پیرنگ بیرون بیاید، نه از یک نیروی خارجی.
در سینمای امروز، دئوس اکس ماکینا به هرگونه رویداد، شخصیت، توانایی یا شیء جدیدی گفته میشود که:
1. ناگهانی و غیرمنتظره وارد داستان شود.
2. بدون زمینهسازی قبلی (Set-up) باشد.
3. گره اصلی داستان را که قهرمان از حل آن عاجز است، به راحتی بگشاید.
به زبان ساده، وقتی نویسنده قهرمان را در گوشهای گیر میاندازد و راه خروجی ندارد، ناگهان «صاعقهای از آسمان» نازل میشود و همه چیز را درست میکند.
تفاوت با «اتفاق» (Coincidence)
باید دقت کرد که هر اتفاقی دئوس اکس ماکینا نیست. تفاوت در اینجاست:
• اتفاق در شروع داستان: موتور محرک است و پذیرفتنی (مثلاً پیدا کردن یک نقشه گنج به صورت اتفاقی).
• اتفاق در پایان داستان: اگر باعث حل مشکل نهایی شود، دئوس اکس ماکینا است و باعث ناامیدی مخاطب میشود.
دلیل اصلی مخالفت مدرسان فیلمنامهنویسی با این تکنیک، تخریب عاملیت شخصیت (Character Agency) است. مخاطب سینما برای تماشای تلاش، شکست و در نهایت رشد قهرمان به تماشای فیلم مینشیند.
وقتی یک نیروی خارجی (مثل پلیس که ناگهان در ثانیه آخر میرسد، یا بیدار شدن از یک خواب طولانی) مشکل را حل میکند، تمام تلاشهای قبلی قهرمان بیمعنا جلوه میکند. این کار باعث میشود:
• تعلیق (Suspense) فرو بریزد: چون مخاطب حس میکند قوانین دنیای فیلم ثبات ندارند.
• پایانبندی غیرارضاکننده شود: تماشاگر احساس میکند نویسنده به او «کلک» زده است.
• تکامل شخصیت ناقص بماند: قهرمان بدون عبور از بوته آزمایش نهایی، به پیروزی میرسد.
بررسی چند مثال میتواند مرز باریک بین گرهگشایی درست و دئوس اکس ماکینا را روشن کند:
• جنگ دنیاها (War of the Worlds): در حالی که ارتش بشریت در برابر بیگانگان کاملاً عاجز است، ناگهان بیگانگان به دلیل باکتریهای زمین میمیرند. هرچند این در منبع اصلی (کتاب ولز) وجود داشت، اما در ساختار سینمایی اغلب به عنوان یک دئوس اکس ماکینا شناخته میشود، چون قهرمان هیچ نقشی در این پیروزی ندارد.
• ارباب حلقهها: بازگشت پادشاه: حضور ناگهانی عقابهای بزرگ برای نجات فرودو و سم از دهانه آتشفشان. (بسیاری از طرفداران تالکین معتقدند این دئوس اکس ماکینا نیست چون در اسطورهشناسی کتاب زمینهسازی شده، اما در فیلم برای مخاطب عام، کمی ناگهانی به نظر میرسد).
• پارک ژوراسیک: در صحنه نهایی، وقتی رپتورها شخصیتهای اصلی را محاصره کردهاند، تی-رکس ناگهان وارد قاب میشود و رپتورها را میکشد. این یک لحظه هیجانانگیز است، اما از نظر ساختاری یک دئوس اکس ماکینا به نفع قهرمانان است.
اگر در میانه نوشتن فیلمنامه متوجه شدید که برای نجات قهرمانتان به معجزه نیاز دارید، این سه راهکار تخصصی را امتحان کنید:
الف) قانون تفنگ چخوف (Chekhov's Gun)
اگر قرار است در پایان فیلم، یک اسپری ضد کوسه جان قهرمان را نجات دهد، باید این اسپری را در پرده اول یا دوم نشان داده باشید. این یعنی کاشت (Planting) و برداشت (Payoff). اگر تماشاگر وسیله نجات را قبلاً دیده باشد، دیگر آن را یک معجزه ناگهانی نمیبیند، بلکه آن را نتیجه هوشمندی نویسنده و دقت خود میپندارد.
ب) استفاده از نقاط ضعف به عنوان نقاط قوت
به جای وارد کردن یک عامل خارجی، بگذارید قهرمان با استفاده از چیزی که در طول داستان یاد گرفته یا با تغییر نگاهش نسبت به یک ابزار قدیمی، مشکل را حل کند.
ج) بهای پیروزی (The Cost of Victory)
اگر مجبورید از یک اتفاق بیرونی استفاده کنید، بگذارید آن اتفاق برای قهرمان هزینه داشته باشد. دئوس اکس ماکینا معمولاً پیروزی «رایگان» است. اگر نجات یافتن به قیمت از دست دادن چیزی باارزش باشد، تلخی آن مانع از حس «فریب خوردن» مخاطب میشود.
در موارد نادری، نویسندگان از این تکنیک به صورت خودآگاه و برای انتقال یک معنای خاص (غالباً پوچگرایانه یا طنز) استفاده میکنند.
• در آثار کمدی: (مثل مانتی پایتون و جام مقدس) دئوس اکس ماکینا میتواند به عنوان یک شوخی با ساختار داستان استفاده شود.
• در آثار سوررئال: جایی که هدف نویسنده نشان دادن بیعدالتی یا هرجمرج جهان است.
• فیلم Adaptation (اقتباس): چارلی کافمن به طور عمدی در انتهای فیلم از کلیشههای مبتذل و دئوس اکس ماکینا استفاده میکند تا بحران خلاقیت شخصیت اصلی را به تصویر بکشد.
Deus Ex Machina در فیلمنامهنویسی مدرن، بیش از آنکه یک ابزار باشد، یک علامت هشدار است؛ هشداری مبنی بر اینکه نویسنده کنترل پیرنگ را از دست داده است. یک فیلمنامه قدرتمند، داستانی است که در آن گرهها به دست همان کسی گشوده شوند که با گوشت و پوست خود آنها را لمس کرده است: قهرمان داستان.
به یاد داشته باشید که مخاطبان برای تماشای معجزات الهی به کلیسا میروند، اما برای تماشای «اراده انسانی»، بلیت سینما میخرند.