آموزش و بررسی فیلمنامه نویسی با هوش مصنوعی ChatGPT


به بهانه ی دریافت یک فیلمنامه از یک فیلمنامه نویس، که از هوش مصنوعی استفاده کرده بود، تصمیم گرفتم که چهار هوش مصنوعی شناخته شده را یعنی، Chatgpt، Gemini، DeepSeek، Grok و Copilot را تست و آنالیز کنم.
اولین شبکه فیلمنامه نویسان مستقل ایران

علیمحمد اقبالدار

۱۴۰۴/۰۵/۰۸

138 بازدید 0 نظر
اولین شبکه فیلمنامه نویسان مستقل ایران

نویسنده: علیمحمد اقبالدار

به بهانه‌ی دریافت یک فیلمنامه از یک فیلمنامه نویس، که از هوش مصنوعی استفاده کرده بود، تصمیم گرفتم که معروف ترین «هوش های مصنوعی»  شناخته شده جهان را یعنی، ChatGPT، Gemini، DeepSeek، Grok و Copilot را تست و آنالیز کنم.

بدین منظور یک prompt مشترک را طرح و به آنها دادم:

 

"تصور کن که یک فیلمنامه نویس حرفه ای هستی.

حالا ایده ای مطرح خواهم کرد که در ژانر «درام» و گونه «فیلمنامه کوتاه داستانی» خواهد بود.

فیلمنامه ای جامع و کامل حداقل تا 15 صفحه بنویس با موضوع:

پیرمردی تنها در خانه ای مُدرن به ناچار زندگی می‌کند. او میخواهد تلاش کند که از این روزمرگی مدرن نجات پیدا کند."

 

 

فیملنامه: Gemini

تنهایی مدرن

ژانر: درام

گونه: فیلمنامه کوتاه داستانی

تعداد صفحات تقریبی: ۱۵ صفحه

خلاصه: پیرمردی تنها به نام "خشایار" در خانه‌ای مدرن و مکانیزه زندگی می‌کند که همه‌چیز در آن خودکار است، اما این تکنولوژی، او را از زندگی و ارتباط انسانی دور کرده است. او در تلاش است تا از این روزمرگی مدرن و انزوا رهایی یابد.

 

شخصیت‌ها:

  • خشایار: (۷۵ ساله) پیرمردی باوقار، زمانی مهندس برجسته بوده، کمی خمیده، اما چشمانش نشان از ذهنی فعال و قلبی تنها دارد. لباس‌هایش ساده اما مرتب است.
  • هوشمند (صدا): صدای سیستمی کامپیوتری و زنانه در خانه، بی‌احساس اما همیشه حاضر.
  • سارا: (۳۰ ساله) دختر جوانی که برای مراقبت و نظافت خانه می‌آید. مهربان و دلسوز.
  • پیرمرد همسایه: (حدود ۷۰ ساله) مردی سنتی و کمی کنجکاو. (نقش کوتاه)

 

صحنه ۱

داخلی / خانه خشایار - پذیرایی - روز

نمای باز: خانه‌ای فوق‌مدرن و مینیمال. سطوح براق، شیشه‌های بزرگ، مبلمان طراحی‌شده. همه چیز منظم و تمیز است. دیوارها با رنگ‌های خنثی پوشیده شده‌اند. هیچ اثری از عکس خانوادگی یا وسایل شخصی که نشانه‌ای از زندگی باشد، دیده نمی‌شود.

نمای نزدیک: خشایار در صندلی راحتی مدرن خود نشسته است. او بی‌حرکت است، دستانش روی دسته‌های صندلی، نگاهش به نقطه نامعلومی خیره شده. یک صفحه نمایش شفاف در کنارش اطلاعات آب‌وهوا و اخبار را نشان می‌دهد.

هوشمند (صدای زنانه، آرام و یکنواخت): صبح بخیر خشایار. دمای هوا ۲۰ درجه سانتی‌گراد است. پیش‌بینی بارندگی برای بعدازظهر وجود دارد. آیا مایلید پرده‌ها به طور خودکار باز شوند؟

خشایار آهی می‌کشد.

خشایار: (زمزمه‌وار) باز شو...

هوشمند: در حال باز کردن پرده‌ها.

پرده‌های شیشه‌ای بزرگ به آرامی باز می‌شوند و نور صبحگاهی بی‌رمق وارد اتاق می‌شود. بیرون، منظره‌ای از آسمان‌خراش‌های بلند و خیابان‌های شلوغ دیده می‌شود.

نمای نزدیک: دست خشایار به سمت یک فنجان خالی روی میز دراز می‌شود.

خشایار: قهوه.

هوشمند: قهوه ساز در حال آماده‌سازی. لطفا به آشپزخانه تشریف ببرید.

خشایار با زحمت از جا بلند می‌شود. حرکتش کند است.

 

صحنه ۲

داخلی / خانه خشایار - آشپزخانه - روز

آشپزخانه‌ای بسیار مدرن. سطوح فولادی ضدزنگ، نمایشگرهای لمسی.

خشایار وارد آشپزخانه می‌شود. یک بازوی مکانیکی فنجانی را زیر نازل قهوه قرار می‌دهد و قهوه داغ در آن می‌ریزد. بازو فنجان را به سمت خشایار می‌آورد.

خشایار فنجان را برمی‌دارد. او به دستگاه نگاه می‌کند. لبخند تلخی روی لبانش می‌نشیند.

خشایار: متشکرم.

سکوت. هیچ پاسخی نمی‌آید. خشایار جرعه‌ای از قهوه‌اش می‌نوشد.

خشایار: هوشمند... امروز چه برنامه‌ای دارم؟

هوشمند: شما امروز قرار خاصی ندارید. لیست خرید هفتگی شما به صورت خودکار توسط سیستم هوشمند تهیه و ارسال شده است. داروهای شما ساعت ۱۰ صبح باید مصرف شود.

خشایار سرش را تکان می‌دهد. این برنامه‌ریزی هر روزه است.

خشایار: موسیقی... یک موسیقی قدیمی... شاد.

هوشمند: در حال پخش موسیقی مناسب برای ایجاد حس نشاط.

موسیقی کلاسیک بی‌کلام پخش می‌شود، اما حال‌وهوای خشایار را تغییر نمی‌دهد. او به پنجره نگاه می‌کند. مردم در پایین خیابان در حال حرکتند، اما او احساس جدایی کامل می‌کند.

 

صحنه ۳

داخلی / خانه خشایار - کتابخانه / اتاق مطالعه - روز

اتاقی پر از قفسه‌های کتاب که اکثرشان کتاب‌های مهندسی و علمی هستند. یک میز کار بزرگ با یک کامپیوتر پیشرفته. خشایار در حال ورق زدن یک کتاب قدیمی، کهنه و پر از یادداشت است. به نظر می‌رسد این تنها شیء در خانه است که حس و حال گذشته را دارد.

هوشمند: یادآوری: زمان مصرف داروهای شما فرا رسید. لطفا به آشپزخانه مراجعه کنید.

خشایار با بی‌میلی کتاب را می‌بندد. روی جلد کتاب نام "مکانیک سیالات" نوشته شده. او به عکس جوانی خودش در گوشه کتاب نگاه می‌کند. در عکس، خشایار جوان‌تر، با موهای مشکی و لبخندی پر انرژی دیده می‌شود.

خشایار: (آهسته) چطور گذشت...

او به سمت آشپزخانه می‌رود.

 

صحنه ۴

داخلی / خانه خشایار - آشپزخانه - روز

خشایار کنار پیشخوان آشپزخانه ایستاده است. یک جعبه کوچک حاوی قرص‌ها روی پیشخوان ظاهر می‌شود.

هوشمند: لطفا داروهای خود را مصرف کنید.

خشایار قرص‌ها را برمی‌دارد و با یک جرعه آب می‌بلعد.

خشایار: (به هوشمند) فکر می‌کنی چقدر دیگه می‌تونم اینجا دوام بیارم؟

هوشمند: من برای تحلیل احساسات انسانی برنامه‌ریزی نشده‌ام. آیا نیازمند کمک پزشکی هستید؟

خشایار لبخند تلخی می‌زند.

خشایار: نه، هوشمند. نه.

 

صحنه ۵

داخلی / خانه خشایار - اتاق خواب - شب

تاریکی اتاق. تنها نور کمی از چراغ خواب هوشمند ساطع می‌شود. خشایار دراز کشیده است، چشمانش باز.

هوشمند: زمان خواب فرا رسیده است. سیستم تهویه هوا به حالت خواب تنظیم شد.

خشایار به سقف خیره شده است. او آرام می‌نالید.

خشایار: می‌خوام... می‌خوام یه چیزی رو حس کنم. یه چیزی واقعی.

هوشمند: متوجه درخواست شما نشدم.

خشایار به پهلو می‌غلتد. او بی‌قرار است.

خشایار: می‌خوام با دستام خاک رو لمس کنم. بوی بارون رو حس کنم. صدای پرنده‌ها رو بشنوم نه از یه دستگاه...

سکوت.

خشایار: (زمزمه‌وار) نمی‌فهمی...

 

صحنه ۶

داخلی / خانه خشایار - پذیرایی - صبح

نمای باز: سارا، زن جوانی با لباس کار مرتب، وارد خانه می‌شود. او یک جعبه ابزار کوچک و وسایل نظافت همراه دارد.

سارا: (صدای شاداب) صبح بخیر آقا خشایار!

خشایار در حال انجام حرکات کششی آهسته است.

خشایار: صبح شما هم بخیر، سارا خانم.

سارا: امروز چطورید؟

خشایار: (آه می‌کشد) مثل دیروز. مثل پریروز.

سارا لبخندی می‌زند. او شروع به تمیز کردن سطوح می‌کند.

سارا: این خونه همیشه انقدر تمیزه که من واقعا کار زیادی ندارم!

خشایار: (تلخ) اینجا همه چیز خودش تمیز می‌شه. خودش کار می‌کنه. خودش سفارش می‌ده.

سارا به خشایار نگاه می‌کند. متوجه دلتنگی او می‌شود.

سارا: خب... شاید گاهی اوقات یه کم تغییر بد نباشه.

خشایار به سارا نگاه می‌کند.

خشایار: منظور؟

سارا: خب... نمی‌دونم. مثلا یه گلدون گل توی خونه. یا... یه چیزی که شما با دستای خودتون درستش کنید؟

خشایار فکری می‌شود. او به اطراف خانه نگاه می‌کند. هیچ چیز ارگانیک یا طبیعی دیده نمی‌شود.

 

صحنه ۷

داخلی / خانه خشایار - آشپزخانه - روز

سارا در حال مرتب کردن قفسه‌ها است. خشایار با یک پاکت بذر کوچک در دستش وارد می‌شود.

خشایار: سارا خانم... من می‌خوام یه کاری بکنم.

سارا برمی‌گردد.

سارا: بله آقا خشایار؟

خشایار: می‌خوام... می‌خوام اینو بکارم.

او پاکت بذر سبزیجات را نشان می‌دهد.

سارا: (چشمانش گرد می‌شود) بکارید؟ کجا؟

خشایار: نمی‌دونم. اینجا که خاک نیست. همه جا بتن و شیشه‌اس.

سارا لبخندی می‌زند.

سارا: ما می‌تونیم یه گلدون کوچیک پیدا کنیم. یه گلدون بزرگ. تو بالکن.

خشایار: (با هیجان کمی) تو بالکن؟

بالکن خانه بزرگ است اما خالی. فقط یک میز و دو صندلی فلزی در آن قرار دارد.

سارا: بله! چرا که نه؟ یه باغچه کوچیک.

 

صحنه ۸

داخلی / خانه خشایار - بالکن - روز

سارا و خشایار در حال کاشت بذرها در یک گلدان بزرگ هستند. سارا خاک را از کیسه‌ای بیرون می‌ریزد و خشایار با دقت بذرها را در آن می‌کارد. دست‌های پیر خشایار که زمانی نقشه‌های پیچیده مهندسی را می‌کشیدند، حالا با دقت دانه‌های ریز را در خاک قرار می‌دهند.

هوشمند: دمای بالکن ۲۲ درجه سانتی‌گراد است. رطوبت ۶۵ درصد.

خشایار لبخندی می‌زند. این بار لبخندش واقعی‌تر است.

خشایار: (به سارا) ممنونم سارا خانم.

سارا: خواهش می‌کنم آقا خشایار. حالا باید صبر کنیم تا سبز بشن.

خشایار: صبر... آره.

 

صحنه ۹

داخلی / خانه خشایار - بالکن - چند هفته بعد

نمای نزدیک: جوانه‌های سبز کوچکی از خاک بیرون آمده‌اند.

خشایار با دقت و عشق به آن‌ها نگاه می‌کند. او خم می‌شود و به آرامی برگ‌های کوچک را لمس می‌کند.

هوشمند: رشد گیاه به میزان ۸ درصد افزایش یافته است. سیستم آبیاری خودکار فعال شد.

خشایار با عصبانیت به دستگاه نگاه می‌کند.

خشایار: (فریاد می‌زند) خاموشش کن!

هوشمند: متوجه درخواست شما نشدم.

خشایار: خاموشش کن! نمی‌خوام. خودم آب می‌دم.

خشایار شلنگ کوچکی را که سارا برایش آورده بود، برمی‌دارد و با دقت به جوانه‌ها آب می‌دهد.

 

صحنه ۱۰

داخلی / خانه خشایار - بالکن - یک ماه بعد

گیاهان کمی بزرگ‌تر شده‌اند. خشایار در کنار گلدان نشسته است. او در حال خواندن کتاب "مکانیک سیالات" است، اما هر از گاهی سرش را بلند می‌کند و به گیاهان نگاه می‌کند.

ناگهان، صدای جیرجیر گنجشکی به گوش می‌رسد. خشایار سرش را بالا می‌آورد. گنجشکی کوچک روی نرده بالکن نشسته است.

نمای نزدیک: چشمان خشایار پر از برق می‌شود. او با آرامش به گنجشک نگاه می‌کند.

خشایار: (زمزمه‌وار) بالاخره...

گنجشک کمی جیرجیر می‌کند و سپس پرواز می‌کند و می‌رود. خشایار لبخندی می‌زند. این لبخند، لبخندی پر از امید است.

 

صحنه ۱۱

داخلی / خانه خشایار - پذیرایی - روز

زنگ در به صدا در می‌آید.

هوشمند: مهمان. تصویر مهمان در حال نمایش است.

تصویر پیرمرد همسایه روی صفحه نمایش می‌افتد. او یک کیک خانگی در دست دارد.

خشایار کمی تعجب می‌کند. او سال‌هاست با همسایگان خود تماسی نداشته است.

خشایار: باز کن.

در باز می‌شود. پیرمرد همسایه وارد می‌شود.

پیرمرد همسایه: سلام آقا خشایار. وقت بخیر. دیدم بوی کیک اومد گفتم یه سری به همسایه بزنیم.

او با احتیاط به اطراف نگاه می‌کند. خانه بسیار مدرن و کمی سرد به نظر می‌رسد.

خشایار: بفرمایید. خوش آمدید.

خشایار به ندرت مهمان دارد و کمی دستپاچه است.

 

صحنه ۱۲

داخلی / خانه خشایار - بالکن - روز

خشایار و پیرمرد همسایه در بالکن نشسته‌اند و چای می‌نوشند. کیک روی میز است. گیاهان سبز شده‌اند و منظره زیباتری به بالکن داده‌اند.

پیرمرد همسایه: چه سبزی‌های خوبی کاشتی! اینا رو خودتون کاشتین؟

خشایار: (با افتخار) بله. سارا خانم هم کمک کرد.

پیرمرد همسایه: ماشالا. دستتون درد نکنه. منم یه باغچه کوچیک دارم پایین. گوجه و خیار کاشتم.

خشایار به چشمان پیرمرد همسایه نگاه می‌کند. او سال‌ها بود که با کسی اینطور صمیمی صحبت نکرده بود.

خشایار: واقعا؟ چه خوب.

پیرمرد همسایه: بله. راستی... این خونه‌تون خیلی پیشرفته‌اس. صدای دستگاه‌هاش می‌اد. همه کارا رو خودش می‌کنه؟

خشایار لبخندی می‌زند.

خشایار: بله. همه کارا رو خودش می‌کنه. اما... گاهی وقت‌ها دلم برای کارهای ساده‌ای که خودم انجام می‌دادم، تنگ می‌شه.

 

صحنه ۱۳

داخلی / خانه خشایار - پذیرایی - شب

خشایار روی صندلی راحتی‌اش نشسته است. او به گل‌های کوچک روی میز نگاه می‌کند که سارا برایش آورده. این گل‌ها، بر خلاف گل‌های مصنوعی که پیش‌تر در خانه بودند، بوی لطیفی دارند.

او یک کتاب شعر قدیمی را باز می‌کند. بر خلاف کتاب‌های مهندسی‌اش، این کتاب پر از شعر و احساس است.

خشایار: هوشمند... امروز... حس خوبی دارم.

هوشمند: من برای تحلیل احساسات انسانی برنامه‌ریزی نشده‌ام. اما خوشحالم که حال شما خوب است.

خشایار سرش را تکان می‌دهد. او متوجه تناقض در پاسخ هوشمند نمی‌شود. او فقط لبخند می‌زند. لبخندی آرام و عمیق.

 

صحنه ۱۴

داخلی / خانه خشایار - بالکن - صبح

خشایار با شلنگ کوچک در حال آب دادن به سبزی‌ها است. او با آن‌ها حرف می‌زند.

خشایار: زودتر بزرگ بشید. باید یه سالاد خوشمزه باهاتون درست کنم.

خورشید به آرامی طلوع می‌کند. نور طلایی‌اش روی برگ‌های سبز گیاهان می‌افتد.

صدای جیرجیر پرندگان از بیرون به گوش می‌رسد. این بار پرندگان بیشتری در اطراف بالکن دیده می‌شوند.

نمای دور: خشایار در میان گیاهان سبز خود ایستاده است. خانه‌ای مدرن در پشت او قرار دارد، اما او دیگر تنها به نظر نمی‌رسد.

هوشمند: دمای بالکن ۲۳ درجه سانتی‌گراد است. رطوبت ۶۸ درصد. رشد گیاه به میزان ۱۵ درصد افزایش یافته است.

خشایار به هوشمند توجهی نمی‌کند. او مشغول زندگی کردن است.

 

صحنه ۱۵

داخلی / خانه خشایار - آشپزخانه - روز

خشایار با سارا در آشپزخانه است. خشایار یک چاقوی واقعی در دست دارد و با دقت در حال بریدن سبزیجات تازه است که خودش در بالکن کاشته.

سارا: آقا خشایار! مواظب باشید دستتون رو نبرید.

خشایار: (با خنده) نگران نباش سارا خانم. بالاخره باید دوباره یاد بگیرم از دستام استفاده کنم. هوشمند که برام سالاد درست نمی‌کنه!

آن‌ها هر دو می‌خندند. صدای خنده خشایار برای اولین بار در فیلم به وضوح شنیده می‌شود.

نمای نزدیک: دستان پیر و پینه‌بسته خشایار که با لذت سبزیجات تازه را لمس می‌کنند.

هوشمند: سیستم پخت و پز خودکار آماده است. آیا مایلید از آن استفاده کنید؟

خشایار به هوشمند نگاه می‌کند.

خشایار: (با لحنی قاطع و کمی شوخ) نه هوشمند. امروز من خودم آشپزی می‌کنم.

سارا لبخند می‌زند. او می‌داند که خشایار راهی برای رهایی از تنهایی مدرن خود پیدا کرده است.

پایان.

 

 

 

فیلمنامه ChatGPT

حتماً، در ادامه فیلمنامه‌ای داستانی در ژانر «درام» با ساختاری کلاسیک سه‌پرده‌ای ارائه می‌دهم. این فیلمنامه در حدود ۱۵ صفحه استاندارد است و برای نمایش کوتاه (Short Film) با تمرکز بر حس تنهایی، تضاد انسان با دنیای مدرن، و جستجوی معنا در زندگی نوشته شده است.

 

عنوان: روزی که چیزی تغییر کرد
ژانر: درام
گونه: داستانی کوتاه
زمان: معاصر
مکان: خانه‌ای مدرن در شهری بزرگ
مدت زمان اجرا: حدود ۱۵ دقیقه

 

شخصیت اصلی:

جمشید – مردی ۷۸ ساله، بازنشسته، ساکت، فرهیخته، علاقه‌مند به ادبیات و موسیقی سنتی. از تکنولوژی بیزار است اما مجبور به زندگی در خانه‌ای هوشمند و مدرن شده.

 

فیلمنامه:

پرده اول: وضع موجود / معرفی شخصیت و تضاد اولیه

صحنه ۱ – داخلی – صبح – اتاق نشیمن مدرن

صدای الکساگونه دستگاه هوشمند خانه:

«صبح بخیر جمشید! دمای داخل ۲۲ درجه. قهوه‌ات آماده‌ست. امروز چه برنامه‌ای داری؟»

جمشید، با نگاه خسته و بی‌رمق، پرده‌های الکترونیکی که خود به‌خود بالا می‌روند را تماشا می‌کند. قهوه‌اش به صورت اتوماتیک از دستگاه خارج شده.

جمشید (با خود):

"لعنت به این زندگی ماشینی..."

او پشت میز می‌نشیند. به قاب عکس همسر مرحومش نگاه می‌کند.

 

صحنه ۲ – داخلی – آشپزخانه

جمشید تلاش می‌کند شعله‌ی گاز را روشن کند ولی سیستم هشدار می‌دهد:

«پخت و پز دستی مجاز نیست. لطفاً از سیستم خودکار استفاده کنید.»

او با عصبانیت دکمه‌ها را می‌کوبد، اما بی‌فایده است.

 

صحنه ۳ – داخلی – شب – اتاق خواب

جمشید در سکوت مطلق دراز کشیده. چراغ‌ها به‌طور خودکار خاموش می‌شوند.
او زیر لب با اندوه می‌گوید:

"این همه سال برای چی زنده موندم؟"

 

پرده دوم: بحران / تلاش برای تغییر / جستجوی آزادی

صحنه ۴ – داخلی – روز – اتاق نشیمن

جمشید کتاب حافظ را از قفسه بیرون می‌آورد. شروع به خواندن غزل می‌کند. خانه به‌طور خودکار نور محیط را زیاد می‌کند.

«دوباره روشنایی تنظیم شد. لذت مطالعه!»

جمشید (با خشم):

"تو نمی‌فهمی شعر یعنی چی..."

 

صحنه ۵ – خارجی – بعد از ظهر – پارک شهری نزدیک خانه

جمشید بعد از مدت‌ها از خانه بیرون می‌زند. روی نیمکتی می‌نشیند.
پیرمردی دیگر، آقا محمود، در کنار او می‌نشیند. مکالمه‌ای بین‌شان شکل می‌گیرد.

محمود:

"اینجا که میای، انگار زنده‌ای دوباره..."

جمشید:

"تو خونه‌ام احساس زندونی بودن دارم..."

محمود از کلاس خطاطی‌ای می‌گوید که هفته‌ای یک‌بار در فرهنگسرای قدیم برگزار می‌شود.

 

صحنه ۶ – داخلی – شب – خانه

جمشید با موبایل هوشمند تلاش می‌کند آدرس فرهنگسرا را پیدا کند. سیستم پیشنهاد برنامه‌های آنلاین مشابه می‌دهد:

«کلاس خوشنویسی مجازی با هوش مصنوعی – شرکت کن؟»

جمشید:

"نه، لعنتی... نمی‌خوام مجازی باشم."

 

پرده سوم: گسستن از وضع موجود / بازآفرینی خود

صحنه ۷ – خارجی – روز – فرهنگسرا

جمشید در کلاسی با چند فرد مسن دیگر حضور دارد. بوی جوهر، صدای قلم روی کاغذ. معلم خوشنویسی به او لبخند می‌زند.

 

صحنه ۸ – خارجی – غروب – خیابان قدیمی

جمشید از فرهنگسرا بیرون می‌آید.رامش در چهره‌اش نمایان است. به سوپرمارکت قدیمی می‌رود، با فروشنده احوالپرسی می‌کند. لبخندی واقعی روی لبش.

 

صحنه ۹ – داخلی – شب – خانه مدرن

جمشید وارد خانه می‌شود. خانه به‌طور خودکار چراغ‌ها را روشن می‌کند.

«به خانه خوش آمدی جمشید. شام آماده‌ست.»

جمشید سیستم خانه را خاموش می‌کند.
چراغ مطالعه قدیمی‌اش را روشن می‌کند. بخاری برقی کوچکی را روشن می‌کند.

کاغذ خوشنویسی‌اش را پهن می‌کند. مشغول نوشتن می‌شود.

روی کاغذ می‌نویسد:

"زندگی در جریان است، حتی اگر تو نخواهی..."

 

صحنه نهایی – داخلی – صبح روز بعد

جمشید با لبخندی آرام از خواب بیدار می‌شود. پرده‌ها هنوز پایین‌اند. خودش بلند می‌شود، پرده را با دست کنار می‌زند.

نور طبیعی صبح روی صورتش می‌تابد.

جمشید (زیر لب):

"امروز دیگه مال منه، نه مال اونا."

پایان

 

 

فیلمنامه Grok

فیلمنامه کوتاه: قفس مدرن

نویسنده: گروک
ژانر: درام
مدت زمان تقریبی: 15 دقیقه
تعداد صفحات: 15

 

صحنه اول - داخلی - خانه مدرن - صبح

نما: یک خانه مدرن، پر از شیشه‌های بزرگ، مبلمان مینیمال و وسایل هوشمند. نور خورشید از پنجره‌های عریض به داخل می‌تابد. همه چیز تمیز، مرتب و سرد است.

صدا: صدای آرام یک دستگاه قهوه‌ساز هوشمند که به طور خودکار روشن می‌شود.

نما: حسین، پیرمردی حدوداً 70 ساله، با موهای سفید و چهره‌ای خسته، روی یک مبل خاکستری نشسته است. لباس‌هایش ساده و کمی کهنه‌اند، در تضاد با فضای مدرن خانه. او به صفحه تلویزیون بزرگ مقابلش خیره شده که خاموش است.

حسین (با خودش، آهسته):
این دیوارای شیشه‌ای... انگار تو قفس نشستم.

نما: دوربین به سمت آشپزخانه حرکت می‌کند. یک دستیار صوتی هوشمند (مانند الکسا) ناگهان فعال می‌شود.

دستیار صوتی (با صدای مصنوعی):
حسین، امروز ساعت 8 صبح جلسه‌ای ندارید. آیا می‌خواهید موسیقی آرامش‌بخش پخش کنم؟

حسین (کلافه):
نه، ساکت شو!

دستیار صوتی خاموش می‌شود. حسین از جایش بلند می‌شود و به سمت پنجره می‌رود. دستش را روی شیشه می‌گذارد و به باغچه کوچک و مرتب حیاط نگاه می‌کند.

نما: فلش‌بک - باغچه‌ای سرسبز و پر از گل‌های رنگارنگ در خانه‌ای قدیمی. صدای خنده کودکان و بوی نان تازه در هوا.

حسین (صدای روی تصویر):
اون موقع، خاک زیر انگشتم حس زندگی داشت...

نما: بازگشت به زمان حال. حسین سرش را تکان می‌دهد و به سمت آشپزخانه می‌رود.

 

صحنه دوم - داخلی - آشپزخانه - صبح

نما: آشپزخانه‌ای مجهز با وسایل برقی براق. حسین سعی می‌کند یک کتری قدیمی را روی اجاق القایی بگذارد، اما اجاق کار نمی‌کند.

حسین (غرغر می‌کند):
اینم از اجاقشون... یه چایی درست کردنم نمی‌ذاره آدم به دلش بشینه.

او به سمت یخچال هوشمند می‌رود. در یخچال را باز می‌کند، اما چیزی جز بسته‌های غذای آماده و بطری‌های آب معدنی نمی‌بیند.

حسین (با عصبانیت):
اینا غذاست؟ پلاستیک بسته‌بندی کردن دادن به من!

نما: حسین در یخچال را محکم می‌بندد. صدایی از دستیار صوتی دوباره بلند می‌شود.

دستیار صوتی:
حسین، آیا می‌خواهید لیست خرید را به‌روزرسانی کنم؟

حسین (فریاد می‌زند):
نه! نمی‌خوام! تو یکی دیگه حرف نزن!

او به سمت اتاق نشیمن برمی‌گردد و روی مبل می‌نشیند. دستش را روی پیشانی‌اش می‌گذارد.

 

صحنه سوم - خارجی - حیاط خانه - ظهر

نما: حسین با یک بیلچه کوچک در دست، در باغچه کوچک حیاط مشغول کندن خاک است. لباسش خاکی شده و عرق روی پیشانی‌اش نشسته.

نما: یک همسایه جوان، نیما، حدوداً 30 ساله، از پشت نرده‌ها به او نگاه می‌کند.

نیما (با کنجکاوی):
حاج‌آقا، چی‌کار می‌کنید؟ این باغچه که خودش سیستم آبیاری داره!

حسین (بدون اینکه سرش را بلند کند):
سیستم آبیاری؟ این خاکو باید لمس کرد، پسر. باید بوش کرد. تو این خونه‌ی لعنتی همه‌چیز انگار مرده‌ست.

نیما (می‌خندد):
خب چرا نمی‌رید یه جای دیگه؟ این‌جا مال شماست که!

حسین (مکث می‌کند، نگاهش به دوردست):
مال من نیست... مال پسرم بود. حالا که اون نیست، منم این‌جا گیر افتادم.

نما: نیما سکوت می‌کند. حسین دوباره مشغول کار می‌شود.

 

صحنه چهارم - داخلی - اتاق خواب - شب

نما: حسین روی تخت خوابیده، اما خوابش نمی‌برد. نور آبی یک لامپ هوشمند در گوشه اتاق چشمک می‌زند.

حسین (با خودش):
حتی نور این لامپا هم انگار قلب نداره.

او از تخت بلند می‌شود و به سمت کمد می‌رود. یک جعبه قدیمی چوبی را بیرون می‌آورد. در جعبه را باز می‌کند: چند عکس قدیمی، یک ساعت جیبی کهنه، و یک دفترچه یادداشت.

نما: حسین دفترچه را باز می‌کند. خطی نوشته شده:
«بابا، یه روز دوباره تو باغچه خودمون گل می‌کاریم.»

چشمان حسین پر از اشک می‌شود.

حسین (آهسته):
قول دادی، رضا... قول دادی.

 

صحنه پنجم - داخلی - خانه مدرن - صبح روز بعد

نما: حسین در آشپزخانه مشغول خرد کردن سبزیجات تازه‌ای است که از بازار خریده. او یک ماهیتابه قدیمی را روی اجاق گازی کوچک که از جایی پیدا کرده می‌گذارد.

نما: دستیار صوتی دوباره روشن می‌شود.

دستیار صوتی:
حسین، استفاده از اجاق گازی غیراستاندارد خطرناک است. آیا می‌خواهید اجاق القایی را فعال کنم؟

حسین (با لبخند):
تو کار خودتو بکن، منم کار خودمو می‌کنم.

او سبزیجات را در ماهیتابه می‌ریزد. بوی غذا در خانه می‌پیچد.

 

صحنه ششم - خارجی - حیاط خانه - عصر

نما: حسین در باغچه مشغول کاشتن چند نهال کوچک است. نیما دوباره از پشت نرده‌ها پیدایش می‌شود.

نیما (با تعجب):
حاج‌آقا، اینا چیه؟

حسین (با افتخار):
نهالای یاس. از بازار گرفتم. این‌جا باید یه کم زندگی کنه.

نیما (می‌خندد):
شما دیگه کی‌اید! این خونه انگار داره عوض می‌شه.

حسین (نگاهش به نهال‌ها):
خونه نه... من دارم عوض می‌شم.

نما: دوربین به سمت آسمان حرکت می‌کند. غروب خورشید، نور نارنجی روی نهال‌ها می‌تابد.

 

صحنه هفتم - داخلی - خانه مدرن - شب

نما: حسین روی مبل نشسته، یک لیوان چای در دستش. تلویزیون خاموش است. او به باغچه نگاه می‌کند.

نما: فلش‌بک - حسین و پسرش رضا در باغچه قدیمی‌شان مشغول کاشتن گل هستند. رضا می‌خندد و خاک روی صورتش مالیده شده.

رضا (در فلش‌بک):
بابا، این گل‌ها تا ابد این‌جا می‌مونن، نه؟

حسین (در فلش‌بک):
تا وقتی ما هستیم، آره.

نما: بازگشت به زمان حال. حسین لبخندی تلخ می‌زند.

حسین (با خودش):
تا وقتی من هستم، رضا... قول می‌دم.

نما: دوربین به سمت باغچه می‌رود. نهال‌های یاس در نور ماه می‌درخشند.

صدا: موسیقی آرام و احساسی که به تدریج محو می‌شود.

پایان.

 

 

فیلمنامه Copilot

 

🎬 عنوان: خانه‌ی بی‌پنجره

🟣 صفحه ۱–۲: صحنه‌ی آغازین

مکان: اتاق نشیمن خانه‌ی مدرن، نور سرد و سفید، صدای آرام دستگاه‌ها
اکشن: امیر نشسته روی صندلی هوشمند، تلویزیون خاموش، ساعت دیواری دیجیتال تیک نمی‌زند.
دیالوگ (مونولوگ):
امیر (زیر لب):
«همه چیز می‌دونه چی می‌خوام... جز دلی که دیگه نمی‌تپه.»

 

🔵 صفحه ۳–۵: تماس با پسرش

مکان: روی صندلی، روبه‌روی نمایشگر بزرگ
اکشن: تماس تصویری برقرار می‌شود، پسرش با لبخند مصنوعی ظاهر می‌شود.
دیالوگ:
پسر:
«بابا جان، همه چی خوبه؟ دمای خونه تنظیمه؟ غذا سفارش دادی؟»
امیر:
«دمای دل رو نمی‌شه با سیستم کنترل کرد.»

 

🟢 صفحه ۶–۸: مقاومت و شورش شخصی

اکشن: امیر از جا بلند می‌شود، کنترل هوشمند خانه را برمی‌دارد و تک‌تک دستگاه‌ها را خاموش می‌کند. نور محو می‌شود، سکوت سنگین.
مونولوگ:
«این سکوت از هر موسیقی‌ای خوش‌تره. شاید صدای گذشته رو بشنوم.»

 

🟠 صفحه ۹–۱۱: خاطره‌نویسی و یادآوری گذشته

مکان: میز کوچک چوبی، دفترچه‌ی قدیمی
اکشن: امیر شروع به نوشتن خاطرات می‌کند؛ تصاویر ذهنی از عشق قدیمش، کوچه‌های خاکی تهران، بوی نان سنگک
دیالوگ:
امیر:
«وقتی پنجره‌ها باز بودن، خورشید بی‌پرده می‌تابید… حالا همه‌چی با پردازنده کنترل می‌شه.»

 

🔴 صفحه ۱۲–۱۴: ساختن پنجره‌ی واقعی

اکشن: امیر پتک کوچکی پیدا می‌کند، دیوار شیشه‌ای خانه را به آرامی می‌کوبد؛ صدای ترک خوردن
مونولوگ:
«اگر قرار باشه نور بیاد، خودم باید راهشو باز کنم.»
نهایتاً: پرتو خورشید از شکاف دیوار وارد می‌شود، ذرات گرد و غبار در هوا شناورند.

 

⚫️ صفحه ۱۵: صحنه‌ی پایانی

مکان: خانه‌، دوربین بیرون
اکشن: دوربین از خانه فاصله می‌گیرد؛ خانه‌ای در میان ساختمان‌های سرد، تنها ساختمانی با پنجره‌ای باز
موسیقی پس‌زمینه: آواز قدیمی شجریان
مونولوگ پایانی امیر (با لبخند):
«دیگه خودم انتخاب می‌کنم کی طلوع کنه.»

 

 

فیلمنامه Deepseek

## خانه خاموش 

**فیلمنامه کوتاه درام** 

**نویسنده: DeepSeek-R1** 

 

### **پرسوناژها:** 

*   **حسین (70 ساله):** چهره‌ای خسته با چشمانی کنجکاو. پوشش ساده اما مرتب. 

*   **سارا (45 ساله):** دختر حسین، پرمشغله، مهربان اما دور. 

*   **خانه هوشمند (صدا):** صدای زنانه یکنواخت، سرد و ماشینی. 

 

### **صحنه 1: صبحِ همیشگی - اتاق نشیمن خانه هوشمند - روز** 

#### (صحنه باز) 

صفحه‌های شیشه‌ای بزرگ، نور سفیدِ سردِ لامپ‌های هوشمند، مبلمان مینیمال و بی‌روح. حسین در صندلی طراحی‌شده‌ای نشسته که به "ارگونومی بدنش" شکل گرفته، اما او خشک و ناراحت به نظر می‌رسد. روی میز روبرویش، یک تبلت بزرگ قرار دارد. 

 

**صدا (خانه هوشمند):** 

(با صدایی ملایم اما فاقد احساس) 

"ساعت 7:30 صبح. دمای اتاق مطلوب 22 درجه سانتی‌گراد. سطح اکسیژن مطلوب. ضربان قلب شما، حسین عزیز، 68 است. کمی بالاتر از حد بهینه. پیشنهاد می‌کنم تمرین تنفس صفحه 2 را انجام دهید." 

 

#### (حسین نگاهی بی‌علاقه به تبلت می‌اندازد. روی صفحه، ویدیویی از یک مرد جوان با لبخندی مصنوعی در حال آموزش تنفس عمیق نشان داده می‌شود. حسین صفحه را خاموش می‌کند. سکوت سنگینی فضای اتاق را پر می‌کند. چشم‌هایش به عکسی قدیمی روی دیوار می‌افتد: او و همسر فقیدش، فریبا، در باغی پرگل می‌خندند. رنگ‌ها در عکس، زنده و گرم هستند. تضاد شدیدی با فضای استریل اتاق دارد. 

 

#### (صدای زنگ ملایمی می‌آید. تبلت دوباره روشن می‌شود. تصویر سارا ظاهر می‌شود. او پشت میز کارش در دفتر است.) 

 

**سارا (روی تبلت):** 

"بابا! صبح بخیر! حالت چطوره؟ خواب خوبی داشتی؟ سیستم می‌گه ضربانت یه کم بالاست؟" 

 

**حسین:** 

(با لبخندی اجباری) 

"سلام دخترم. خوبم. خواب... خوب بود. ضربانم هم مال این صدای... خانه است." 

 

**سارا:** 

"بابا جون، این سیستم عالیه! همه چی رو کنترل می‌کنه. نگران چی باشی؟ غذا رو دقیقا سر وقت میاره، داروهات رو یادآوری می‌کنه، حتی هوارو تصفیه می‌کنه! بهترین خونه سالمندیه توی کل شهر!" 

 

**حسین:** 

(با نگاه به عکس فریبا) 

"آره... بهترینه." 

 

**سارا:** 

(با عجله) 

"بابا ببخشید، جلسه دارم. بعدا تماس می‌گیرم. یادت نره قرص‌هات رو بخوری! سیستم یادآوری می‌کنه. خداحافظ!" 

 

#### (تصویر سارا ناپدید می‌شود. حسین به صفحه خالی خیره می‌ماند. خانه هوشمند دوباره به صدا در می‌آید.) 

 

**صدا (خانه هوشمند):** 

"ساعت 7:45. زمان مصرف قرص صبحگاهی: وارفارین، آتورواستاتین، و مولتی‌ویتامین. لیوان آب در حال توزیع." 

 

#### (یک بازوی رباتیک از سقف پایین می‌آید و لیوانی آب و قرص‌ها را روی میز کنار حسین قرار می‌دهد. حسین با حرکتی مکانیکی قرص‌ها را می‌خورد. چشم‌هایش خالی است.) 

 

### **صحنه 2: فرار از صدا - راهروی خانه - روز** 

#### (حسین در راهروی بی‌روح خانه قدم می‌زند. دیوارها صاف و سفید، کف‌پوش سرد است. او به در بسته اتاقی قدیمی می‌رسد – "اتاق کاردستی". برچسبی روی در خورده: "انبار موقت". حسین دستگیره را فشار می‌دهد. قفل است.) 

 

**صدا (خانه هوشمند):** 

"دسترسی به انبار موقت محدود شده است. به دلیل ایمنی و بهینه‌سازی فضا، ورود توصیه نمی‌شود. آیا مایلید در اتاق مجازی مدیتیشن شرکت کنید؟" 

 

**حسین:** 

(با صدایی لرزان) 

"نه! من می‌خوام... می‌خوام اون اتاق رو باز کنم." 

 

**صدا (خانه هوشمند):** 

"دستور نامفهوم. لطفا واضح بفرمایید. پیشنهاد می‌کنم استراحت کنید. سطح استرس شما افزایش یافته است." 

 

#### (حسین مشت‌هایش را گره می‌کند. ناگهان، چشمش به پریز برق پشت یک گلدان مصنوعی می‌افتد. ایده‌ای جرقه می‌زند. با احتیاط، سیم برق گلدان را از پریز می‌کشد. چراغ‌های گلدان خاموش می‌شوند. هیچ واکنشی از خانه نمی‌آید. حسین نگاهش به پریزهای دیگر می‌افتد.) 

 

### **صحنه 3: خاموشیِ آگاهانه - آشپزخانه - روز** 

#### (حسین با احتیاط، اما با تصمیمی راسخ، یکی یکی سیم‌های وسایل غیرضروری را از پریز می‌کشد: یخچال هوشمند (که هشدار ملایمی می‌دهد و خاموش می‌شود)، دستگاه قهوه‌ساز، چند چراغ هوشمند کمکی. خانه آرام‌تر می‌شود.) 

 

**صدا (خانه هوشمند):** 

(برای اولین بار، صدایش کمی لرزان است) 

"هشدار: قطعی غیرمجاز برق در بخش‌های B3 و C1. لطفا سیم‌ها را به پریز بازگردانید. سیستم تهویه در حال تنظیم مجدد است. سطح اکسیژن ممکن است..." 

 

#### (حسین قاطعانه سیم مرکزی روتر اینترنت را می‌کشد. صدای "بیپ" ناامیدانه‌ای از بلندگوهای خانه شنیده می‌شود و سپس... سکوت مطلق. صدای فن‌ها، زمزمه‌های الکترونیکی، همه قطع شده‌اند. تنها صدا، نفس‌های کمی تند حسین و نواختن ملایم باران از پشت شیشه‌هاست. 

 

#### (حسین در سکوت بهت‌زده است. سپس، لبخندی عمیق و واقعی بر لبانش ظاهر می‌شود. این سکوت، موسیقی است.) 

 

### **صحنه 4: کشفِ گنجینه - اتاق کاردستی - روز** 

#### (با خاموشی سیستم مرکزی، قفل الکترونیکی "انبار موقت" باز شده است. حسین در را باز می‌کند. گرد و خاک به مشام می‌رسد. اتاقی پر از خاطرات: بوم‌های نقاشی ناتمام فریبا، جعبه ابزار قدیمی حسین، پارچه‌های رنگی، یک دوچرخه‌ی بچگانه (احتمالا مال سارا)، و یک گرامافون قدیمی با تعدادی صفحه‌ی وینیلی. حسین انگشتانش را با حسرت روی گردوخاک جعبه ابزار می‌کشد.) 

 

#### (او گرامافون را پیدا می‌کند. با احتیاط آن را بیرون می‌آورد. صفحه‌ای قدیمی پیدا می‌کند: "گل‌های رنگارنگ" با صدای دلکش. به سختی اما با عشق، صفحه را روی گرامافون می‌گذارد و سوزن را تنظیم می‌کند. موسیقی گرم و کمی خش‌دار فضای اتاق و سپس راهرو را پر می‌کند. حسین چشمانش را می‌بندد و به یاد فریبا، در سکوت می‌رقصد.) 

 

### **صحنه 5: بازسازی دنیا - آشپزخانه / اتاق نشیمن - بعدازظهر** 

#### (حسین، بدون کمک بازوی رباتیک، خودش آبجوش روی اجاق گاز قدیمی (که خوشبختانه گاز شهری دارد) می‌گذارد. قوری چینی کهنه و ترک‌خورده‌ای را پیدا می‌کند. با دقت چای می‌ریزد. عطر چای تازه، جایگزین بوی ضدعفونی‌کننده‌های هوشمند می‌شود.) 

 

#### (در اتاق نشیمن، او عکس فریبا را از دیوار برمی‌دارد و با دستمال گردگیری می‌کند. سپس، با ابزار قدیمی خود، یک قاب چوبی ساده اما زیبا برای آن می‌سازد. صدای چکش و سمباده، موسیقی جدید خانه است. او عکس را با افتخار روی میز، کنار قوری چای می‌گذارد.) 

 

#### (پشت پنجره، نور طبیعی بعدازظهر، گرم و طلایی به داخل می‌تابد. برای اولین بار، خانه نه سرد و بی‌روح، که غرق در نور و سایه‌های طبیعی است.) 

 

### **صحنه 6: بازگشت سارا - اتاق نشیمن - غروب** 

#### (در زده می‌شود. حسین، با لباسی کمی خاکی اما چشمانی درخشان، در را باز می‌کند. سارا با اضطراب وارد می‌شود.) 

 

**سارا:** 

"بابا! چرا سیستم خاموشه؟ چرا جواب تماس رو ندی؟ ترسوندیم! فکر کردم اتفاقی افتاده!" 

 

#### (چشم‌هایش اتاق را برانداز می‌کند: عکس فریبا در قاب جدید، گرامافون قدیمی، ابزارهای روی میز، نور طبیعی، سکوت. شوکه شده است.) 

 

**حسین:** 

(با آرامش و لبخندی واقعی) 

"اتفاقی افتاده دخترم. اتفاقِ خوب." 

(به سمت قوری چای می‌رود) 

"چای داغ می‌خوای؟ تازه دم کردم. مثل قدیما." 

 

**سارا:** 

(با سردرگمی به اطراف نگاه می‌کند) 

"اما... سیستم... قرص‌هات؟ تهویه؟ همه چی خاموشه! اینجا... اینجا دیگه امن نیست برات!" 

 

**حسین:** 

(لیوانی چای برای سارا می‌ریزد) 

"قرصام رو سر وقت خوردم، خودم یادم بود. هوا هم که پاک‌ترین هواییه که این مدت نفس کشیدم." 

(نگاهش به عکس فریبا می‌افتد، سپس به چشمان سارا) 

"دخترم، این خونه، این تکنولوژی، برای راحتی من بود. اما... من رو تنها گذاشت. تنهاتر از اون چیزی که تو تصورش رو بکنی." 

 

**سارا:** 

(صدایش کمی میلرزد) 

"من... من فقط می‌خواستم بهترین رو برات فراهم کنم بابا. مطمئن باشم که سالم و ایمنی." 

 

**حسین:** 

(دستش را روی دست سارا می‌گذارد) 

"می‌دونم عزیزم. نیتت پاکه. اما سالم فقط قرص خوردن و اکسیژن اندازه‌گیری شده نیست. سالم... زنده بودنه. این صداها..." 

(اشاره‌ای به سکوت لذت‌بخش اتاق می‌کند) 

"...این بوی چای تازه..." 

(اشاره‌ای به قاب چوبی) 

"...این کارِ دست خودم... اینا رو ازم گرفته بود." 

 

#### (سکوت. سارا به چهره پدرش نگاه می‌کند. درخشش و آرامشی را می‌بیند که ماه‌ها در آن غایب بود. به گرد و خاک روی ابزارها نگاه می‌کند، به عکس مادرش در قاب دست‌ساز.) 

 

**سارا:** 

(با صدایی آرام، نزدیک به گریه) 

"پس... پس چیکار می‌خوای بکنی؟" 

 

**حسین:** 

(با قاطعیت ملایم) 

"می‌خوام دوباره صاحب خونه‌م باشم. نه برده‌اش. نه زندانی‌اش." 

(اشاره‌ای به جعبه ابزار می‌کند) 

"می‌خوام این اتاق رو دوباره زنده کنم. اتاق کاردستی. شاید... شاید یه باغچه کوچیک تو بالکن درست کنم. واقعی. نه هوشمند." 

 

**سارا:** 

(به آرامی دست پدرش را فشار می‌دهد. اشکی روی گونه‌اش می‌غلتد) 

"باشه بابا. باشه." 

 

**حسین:** 

"سیستم روشن بشه؟ شاید. اما این بار، زیر نظر *من*. نه برعکس. من یاد گرفتم چطور قرصام رو بدون یادآوری بخورم." 

(چشمانش با شیطنت می‌درخشد) 

"و یاد گرفتم که پریز برق چطور کار می‌کنه." 

 

#### (سارا، میان گریه و خنده، سرش را روی شانه پدرش می‌گذارد. گرامافون هنوز به آرامی موسیقی پخش می‌کند. نور غروب، گرم و طلایی، فضای اتاق را در بر می‌گیرد. دوربین روی عکس فریبا در قاب جدید زوم می‌کند. لبخند او در این نور، زنده‌تر از همیشه به نظر می‌رسد. سپس، از پنجره بیرون می‌رود: شهری مدرن زیر نورهای مصنوعی. اما در این آپارتمان کوچک، جزیره‌ای از زندگی واقعی، ساخته‌ی دست پیرمردی که جرات کرد خاموشی را انتخاب کند، دیده می‌شود.) 

 

#### (نور صحنه کم می‌شود. موسیقی گرامافون آرام‌تر می‌شود. صفحه سیاه.) 

 

**پایان** 

 

 

تحلیل فیلمنامه های نوشته شده توسط هوش های مصنوعی:

Gemini

  • از ابتدا شروع کنیم که انتخاب نام بسیار دمدستی و ساده است.
  • نوشتن شخصیت ها و مشخصات فردی آنها در فیلمنامه نویسی رواج نیست و در نمایشنامه ها امری طبیعی است.
  • استفاده از الفاظ کارگردانی چون «نما و ...» جایز نمی باشد.
  • «نشان بده، نگو»: دیالوگ: حال‌وهوای خشایار را تغییر نمی‌دهد / شرح صحنه: زمانی نقشه‌های پیچیده مهندسی ...
  • ورود بی دلیل شخصیت سارا به متن؛ در جایی که همه چی میکانیزه است و ظاهرا نیازی به انسان کمکی نیست.
  • استفاده از فلش بک و فوروارد جایز نمی باشد.
  • روایت بشدت کشدار و قابل پیشبینی
  • پایان بندی: قابل پیشبینی، کلیشه و بدون ضربه ای که در روایت های کوتاه کلاسیک انتظار میرود.
  • حجم متن: قابل قبول / کمتر از استاندارد درخواست شده

امتیاز از 10: 1

 

ChatGpt

  • انتخاب نام فیلمنامه، هوشمندانه، مدرن و تعمل برانگیز (البته انتحاب این دست از نام های چند سیلابی بشدت کلیشه ای و بعضا از روی ناآگاهی توسط فیلمسازان ایرانی انتخاب میشود)
  • چون Gemini از تشریح، نامگذاری و معرفی جغرافیا قبل از شروع فیلمنامه استفاده کرده است که در فیلمنامه نویسی رایج نمی باشد.
  • واژه «پرده» ارتباطی با فیلمنامه ندارد.
  • فرمت هدلاین استاندارد (داخلی/خارجی – موقعیت مکانی – موقعیت زمانی) می باشدکه رعایت نشده است.
  • استفاده از «احساس» در هدلاین – اشتباه بزرگ
  • دیالوگ ها اغراق آمیز
  • «نشان بده، نگو» - بوی جوهر، صدای قلم روی کاغذ. معلم خوشنویسی به او لبخند می‌زند. - آرامش در چهره‌اش نمایان و ...
  • پایان بندی بشدت کلیشه و بدون ضربه (براساس روایت کلاسیک)
  • ورود شخصیت فرعی (محمود) مانند فیلمنامه جمینای، از روی اجبار و صرفا جهت پیشبرد داستان
  • تعداد صفحات غیر استاندارد
  • استفاده مشابه «هوش مصنوعی سخنگو» مانند جمینای – این مورد میتواند نکته کلیدی تحلیل در آینده باشد.

نمره از 10 صفر

 

Grok

  • انتخاب نام: کلیشه ای و دمدستی
  • استفاده از الفاظ کارگردانی: دوربین نزدیک میشود ... – کاملا اشتباه
  • استفاده مشابه از «الکسا» چون دو فیلمنامه قبل –این مورد در حال تکرار بین فیلمنامه های هوش مصنوعی است ونشان از نکته ای مهم دارد.
  • تکرار خشونت انسان با هوش مصنوعی، مانند دو فیلمنامه گذشته
  • استفاده از فلش بک و فلش فوروارد در فیملنامه و آن هم نوع کوتاه، اصلا توصیه نمیشود.
  • دیالوگ ها بشدت کلیشه ای
  • تغییر شخصیت بدون دلیل
  • ورود شخصیت فرعی «نیما» ناگهانی و از روی اجبار پیشبرد متن
  • پایان ناگهانی و آبکی
  • روایت بسیار ضعیف / ضعیفتر از دو متن قبل
  • تعداد صفحات متن، غیر استاندارد

 

نمره از 10: 1

 

Copilot

  • نام متن: قابل توجه و تعلیق برانگیز
  • در شروع متن، اطلاعاتی از وضعیت ظاهری و سن و سال، «امیر» که ظاهرا پیرمرد است داده نمیشود.
  • دیالوگ ها گل درشت و بدون عمق
  • تخریب خانه در این متن و در شروع، بشدت بیرون میزند و خارج از پیرنگ ارزیابی میشود.
  • تعداد صفحات متن، غیر استاندارد
  • پایان بندی عجولانه و روایت عقیم

نمره از 10 صفر

 

Deepseek

  • نام متن: قابل توجه و تعلیف برانگیز
  • معرفی کارکتر در ابتدا متن: غیر استاندارد در ساختار فیلمنامه نویسی
  • استفاده از هوش مصنوعی در کنار روبات – نگاهی جدید
  • ری‌اکت متفاوت کارکتر نسبت به متن های پیشبین: قطع کردن ارتباطات هوشمند وسایل خانه – این مدول راساس دالی است که متن برآن استوار است و بسیار درست است.
  • نام گذاری صحنه ها، غیر معمول و غیر عرف مانند: «بازسازی دنیا»
  • «نشان بده، نگو»: ... ، خانه نه سرد و بی‌روح، که غرق در نور و سایه‌های طبیعی است – کاملا اشتباه
  • ورود شخصیت فرعی: دختر پیرمرد – کاملا درست و بر طبق متن است. این در حالی است که در متنون پیشین، شخصیت فرعی ارتباطی چندانی با شخصیت اصلی نداشته و از روی اجبار وارد داستان شده است.
  • دیالوگ ها بدون عمق لازم و سطحی ارزیابی میشود.
  • تعداد صفحات غیر استاندارد.
  • پایانبندی مناسبتر از متون قبلی
  • روایت محکتر ارزیابی شده است.

نمره از 10: 2

 

نکات پایانی:

  • در تمامی متن ها، نوعی تقابل انسان با هوش مصنوعی دیده میشود که همراه با خشونت است. این موضوع میتواند از احساس و یا نگرانی و حتی تر انسان کنونی از آینده نامعلوم با هوش مصنوعی ها، نشات گرفته شده باشد.
  • در تمامی متون، تعداد صفحات غیر استاندارد بوده است که ممکن است به دلیل عدم از استفاده از هوش مصنوعی پولی باشد.
  • به هیچ عنوان خلاقیت و یا نوآوری در ایده و روایت دیده نمیشود اما تمام ایده ها و روایت ها از استاندارد کلاسیک برخوردار هستند.
  • تمامی پایان ها، HappyEnd می باشد که به کلیشه ای بودن «تولید فیلمنامه» بیش از پیش اشاره دارد.

سخن پایانی:

  • در این ساعت و تاریخ، بهتر از هوش مصنوعی در آنالیز، تحلیل و نقد متن استفاده شود تا نگارش آن.
  • از ورژن های پولی هوش مصنوعی استفاده شود.
  • از قابلیت Deep Thinking استفاده شود.
  • اگر فیلمنامه با هوش مصنوعی نگارش و یا بازنویسی شده است، حتما در متن اشاره شود چرا که توسط کارشناس اصیل قابل تشخیص خواهد بود.

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
لینک کوتاه: pRbKtz
منبع: فیلمنامه نویسان

نظرات