بررسی و تحلیل کتاب «صد سال تنهایی» از منظر یک خوانندهٔ «هاروکی موراکامی»


رویارویی دو جهانِ جادویی: چرا خوانندگان موراکامی احتمالا با «صد سال تنهایی» ارتباط برقرار نمی‌کند؟
اولین شبکه فیلمنامه نویسان مستقل ایران

علیمحمد اقبالدار

۱۴۰۵/۰۳/۳۱

3 بازدید 0 نظر
اولین شبکه فیلمنامه نویسان مستقل ایران

برحسب تجربه شخصی اخیر خواندن رمان معروف «صد سال تنهایی» مارکز موضوعی بسیار مهم ذهن من را درگیر خود کرد. دلایل بنیادینِ ناتوانیِ من به عنوان یک خواننده‌ی حرفه‌ای آثار «هاروکی موراکامی» در برقراری ارتباط عمیق با «صد سال تنهایی» اثر گابریل گارسیا مارکز چه میتواند باشد؟

با تکیه بر پژوهش‌های تطبیقیِ موجود، استدلال می کنم که این گسستِ دریافتی، نه از ضعفِ یکی از این دو اثر، که از تفاوت‌های ساختاریِ بنیادین در جهان‌بینیِ رواییِ آن‌ها نشئت می‌گیرد. مارکز، در سنتِ رئالیسمِ جادوییِ آمریکای لاتین، به خلقِ حماسه‌ای جمعی و اسطوره‌ای می‌پردازد که در آن جادو در بسترِ تاریخ، سیاست و حافظهٔ جمعی ریشه دارد . در مقابل، موراکامی، با بهره‌گیری از عناصرِ فراواقع‌گرایانه در فضایی درون‌نگرانه و آکنده از تنهاییِ مدرن، بر روانِ فردیِ شخصیت‌های سرگشتهٔ خویش متمرکز است. این مقاله سعی کرده ام، با مقایسهٔ عناصر کلیدیِ این دو جهانِ ادبی، نشان دهم که آنچه برای یک خوانندهٔ موراکامی، «آشناییِ» تلقی می شود، در مواجهه با مارکز، می‌تواند به «غربتِ معنادار» بدل شود.

گابریل گارسیا مارکز و هاروکی موراکامی، هرچند در دو قطبِ جغرافیایی و فرهنگیِ متضاد می‌نویسند، هر دو به‌عنوانِ چهره‌های شاخصِ رئالیسمِ جادویی در ادبیاتِ پست‌مدرن شناخته می‌شوند . هر دو، با قلمی مسحورکننده، از مرزهای واقعیت عبور می‌کنند و خواننده را به سفری در جهانی می‌برند که در آن، ارواح به‌اندازهٔ باران طبیعی‌اند و گربه‌ها می‌توانند سخن بگویند. با این حال، تجربهٔ خوانشِ این دو نویسنده برای من - شاید موراکامی بازان دیگر -  به‌ویژه آن‌هایی که نخست با جهانِ موراکامی آشنا شده‌اند، تفاوتی بنیادین دارد.

برای خواننده‌ای که در فضایِ مالیخولیاییِ کافکا در کرانه یا از درون جنگل نروژی مورکامی در نیامده اند، ورود به کتاب مارکز می‌تواند تجربه‌ای غریب و حیرت‌آور باشد. این مقاله، در پیِ پاسخ به این پرسشِ کلیدی است که چرا منِ وفادارِِ موراکامی، با وجودِ تحسینِ بی‌چونِ و چرای صد سال تنهایی، در برقراریِ هم‌ذات‌پنداریِ عمیق و عاطفی با آن، ناتوان‌، و حتی عذاب وجدان هنری پیدا کرده ام. استدلالِ اصلی آن است که این گسست، ریشه در تفاوت‌های بنیادینِ افقِ انتظار این دو گروه از خوانندگان دارد؛ انتظاری که بر اساسِ جهان‌بینیِ رواییِ متفاوتِ این دو نویسنده شکل گرفته است.

رئالیسم جادویی در آثارِ مارکز، بیش از آنکه یک تکنیکِ رواییِ صرف باشد، بازتابی از هویتِ فرهنگی، تاریخِ سیاسی و اسطوره‌های شفاهیِ آمریکای لاتین است . در صد سال تنهایی، شگفتی و جادو، نه در تقابل با واقعیت، که در بطنِ آن جاری است. ارواحِ مکوندو، در میانِ زندگیِ روزمرهٔ شخصیت‌ها حاضرند و رخدادهای خارق‌العاده (چونِ عروجِ رِمِدیوسِ زیبا به آسمان) با لحنی طبیعی و عادی روایت می‌شوند. این جادو، نه برای گریز از واقعیت، که برای افزایشِ حقیقتِ احساسیِ آن به کار می‌رود .

حماسهٔ بوئندیا، روایتی است از بنیاد، اوج و سقوطِ یک تیره و درعین‌حال، تمثیلی از سرنوشتِ جمعیِ انسانِ مدرن. شخصیت‌های مارکز، با شور و حسرتی حماسی، در چرخه‌ای از زمانِ مدوّر و تکرارشونده گرفتارند که یادآورِ تقدیرِ محتومِ اسطوره‌های کهن است. مارکز از رئالیسم جادویی برای نقدِ ستمِ سیاسی، حافظهٔ جمعی و ترومای تاریخی استفاده می‌کند، و همین رویکردِ جامعه‌شناختی، به آثارِ او عمقی اسطوره‌ای و حماسی می‌بخشد که با فضایِ صمیمیِ رمان‌های موراکامی تفاوت دارد.

در قطبِ مقابل، جهانِ موراکامی، بطور افراط‌گونه‌ای؛ درون‌نگرانه‌تر و فردگرایانه‌تر است. اگر مارکز جادو را در شکوهِ بیرونیِ تاریخ و سیاست جست‌وجو می‌کند، موراکامی آن را در ژرفایِ روانِ شخصیت‌های منزوی و گوشه‌گیرش می‌یابد. قهرمانانِ او، اغلب در جست‌وجوی هویتی گم‌شده، در میانِ رخدادهای غریب، با کنجکاویِ منفعلانه و گاه تسلیم‌شده، به جلو می‌روند . جادویِ موراکامی در سکوتِ اتاق ها، در چاه‌های عمیقِ متافیزیکی و در هم‌زیستیِ جهان‌های موازی نمود می‌یابد.

موراکامی برخلافِ مارکز، بیشتر بر اضطرابِ وجودی، هویت و ناخودآگاه تمرکز دارد . او با بهره‌گیری از اسطوره‌های ژاپنی و یونانی، فضایی خلق می‌کند که در آن زمان می‌پیچد، واقعیت‌های موازی هم‌زیست می‌شوند و گربه‌ای ناگهان سخن می‌گوید و یا ماهی ها چون باران می بارند. این جادو شوک‌آور نیست؛ بلکه به‌آرامی، هیپنوتیک‌وار و در لفافه می‌آید، مانندِ ملودی که از ذهن بیرون نمی‌رود . اساسِ روایتِ موراکامی، بر کاوش در روانِ فردیِ شخصیت‌های سرگشته استوار است و همین وجه، او را به نویسنده‌ای مدرن‌تر در بیانِ دلهره‌های انسانِ معاصر تبدیل می‌کند.

خوانندهٔ موراکامی، به حضورِ راوی‌ای عادت دارد که یا خودِ قهرمانِ داستان است یا در فاصله‌ای نزدیک به او قرار دارد. این راوی، با صدایی درون‌نگرانه، به تشریحِ جزئی ترین احساسات و افکارِ شخصیتِ اصلی می‌پردازد. در کافکا در کرانه، ما از ذهنِ کافکا و ناکاتا به یک اندازه آگاه می‌شویم و تجربهٔ خوانش، سفری است به درونِ آن‌ها. در مقابل، مارکز راوی‌ای دانای کل و گاه طنزپرداز را به کار می‌گیرد که با فاصله‌ای حماسی، بر فرازِ نسل‌های بوئندیا اوج می‌گیرد. او از تقدیرِ شخصیت‌ها پیش از تولدشان سخن می‌گوید و مرگِ قریب‌الوقوعِ آنان را، پیش از وقوع، به خواننده اطلاع می‌دهد. این فاصلهٔ روایی، که برایِ یک خوانندهٔ کلاسیک، لذت‌بخش و شاعرانه است، برایِ خواننده‌ای که به روایتِ نزدیک و درون‌نگر موراکامی خو کرده، می‌تواند تجربه‌ای سرد و بیگانه‌وار باشد.

یکی از چالش‌های اصلیِ صد سال تنهایی، شبکه‌ی پیچیده و درهم‌تنیدهٔ شخصیت‌ها با نام‌های تکراری (آرکادیو، اورلیانو، آمارانتا و ...) است. خواننده مجبور است مدام به شجره‌نامهٔ ابتدای کتاب مراجعه کند تا گم‌نشود . این پیچیدگیِ عمدی، بخشی از بازیِ مارکز با مخاطب و بازتابی از درهم‌تنیدگیِ نسل‌ها و تکرارِ تاریخ در مکوندو است. در حالی که در رمان‌های موراکامی، اگرچه جهان‌های موازی و نمادهای تکرارشونده (چاه، گربه، ماهی‌ها) وجود دارند، تعدادِ شخصیت‌های اصلی بسیار محدود - بعضا یک نفر - و هویتِ آن‌ها همواره برای خواننده مشخص است. خوانندهٔ موراکامی، عادت دارد تا بر رویِ سفرِ انفرادیِ یک یا دو شخصیت متمرکز شود، نه بر رویِ یک کهکشانِ انسانیِ شصت‌ساله.

شخصیت‌های مارکز، مملو از شور، حسرت، خشم و اشتیاقی طوفانی هستند. زندگیِ آن‌ها در اوجِ هیجاناتِ عاطفی و سرنوشت‌های تراژیک می‌گذرد . عشق در صد سال تنهایی، هم‌چون بلایی آسمانی، شخصیت‌ها را در می‌نوردد و نابود می‌کند. در مقابل، شخصیت‌های موراکامی، اغلب کنشگرانی منفعل و سرد هستند. عواطفِ آن‌ها، در زیرِ سطحی از سکون و بی‌تفاوتیِ مدرن، جریان دارد. اگر در مکوندو، شخصیت‌ها با شور و فورانِ آرزوها و جنونِ تقدیر می‌ترکند، در جهانِ موراکامی، قهرمانان در میانِ رویدادهای عجیب، بدونِ مقاومت، شناورند . این تفاوتِ لحنِ عاطفی، باعث می‌شود که خواننده‌ای که به فضایِ مالیخولیاییِ موراکامی خو گرفته، غلیانِ احساساتِ مارکز را بیش از حد اغراق‌آمیز یا خسته‌کننده بیابد.

ناتوانیِ یک خوانندهٔ موراکامی در برقراریِ ارتباطِ عمیق با صد سال تنهایی، نه از نقصِ این شاهکارِ ادبیاتِ جهان، که از تفاوتِ افقِ انتظار او و یا فرط افسردگیِ دلداده به آثار مورکامی ناشی می‌شود. خوانندهٔ موراکامی، به دنبالِ نجوایی در گوشِ شب است؛ صدایی درون‌نگر که با زخم‌های فردیِ مدرن هم‌نوا می‌شود. او به سوررئالیسمِ خاموش، به اگزیستانسیالیسم نفهته پناه می‌برد تا پاسخِ پرسش‌های خودِ گم‌شده اش را بیابد. در مقابل، صد سال تنهایی حماسه‌ای باستانی است که با صدای بلند خوانده می‌شود؛ قصه‌ای جمعی که در آن، جادو و تاریخ، اسطوره و سیاست، در هم آمیخته‌اند تا حقیقتی بزرگ‌تر از زندگیِ یک فرد را روایت کنند. گذر از فردپنداری به پذیرش جمع‌پنداری، سفری ساده برای مورکامی‌بازان نخواهد بود.

با این حال، این گسست، می‌تواند سرآغازِ نوعی لذتِ متفاوت باشد. درکِ این تفاوت‌ها، به خواننده امکان می‌دهد تا از منِ موراکامی فراتر رود و به مأی اسطوره‌ایِ مارکز قدم بگذارد. شاید به‌همین دلیل است که برخی از خوانندگان، پس از گذر از این غربتِ معنادار، به زیباییِ سقوطِ مکوندو در پایانِ کتاب پی می‌برند؛ پایانی که هیچ‌یک از رمان‌هایِ موراکامی، با آن پایان‌بندیِ کوبنده و اسطوره‌ای‌اش برابری نمی‌کند (که البته این زیبایی نصیب بنده نشده است). در نهایت، این رویاروییِ دو جهانِ جادویی، نه به معنایِ انتخابِ یکی بر دیگری، که به درکِ عمیق‌تر از ظرفیت‌های بی‌نهایتِ ادبیات برای روایتِ حقیقتِ بشری می‌انجامد.

 
لینک کوتاه: iXZDTRVclG
منبع: فیلمنامه نویسان

نظرات