۱۴۰۴/۱۰/۰۲
ما به عنوان یک گونهی زیستی، بخش بزرگی از چیزها را به شکلی یکسان درک میکنیم. در غیر این صورت، اصلاً چطور میتوانستیم با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم؟ این همان «انسانیت مشترک» ماست. اما در عین حال، سطحی وجود دارد که در آن، پدیدهها را متفاوت از هم میبینیم. درست مانند دانههای برف، هیچ دو نفری از ما کاملاً شبیه هم نیستیم؛ و این همان «فردیت» ماست.
من تفاوت میان صنعت (مهارت) و هنر در ساختار دراماتیک را بازتابی از نحوه عملکرد مغز انسان میبینم. ما به برخی عناصر مشترک (صنعت/مهارت) نیاز داریم تا بفهمیم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. اما در عین حال، تشنهی «معنای منحصربهفرد» هستیم که همان هنر است. هنرِ خوب، معنایی جالب دارد؛ اما هنرِ والا، معنایی است که کاملاً جدید، غافلگیرکننده و یگانه باشد. پارادوکس ماجرا اینجاست که در نهایت، همین به اشتراک گذاشتنِ معناهای بسیار فردی است که ما را به هم نزدیک میکند، بسیار بیشتر از اجزای مشترکِ تکنیکی و مهارتی.
با این حال، عناصری که هنر والا را میسازند، گریزپا و همیشه در حال تغییر هستند؛ و اصلاً باید هم اینطور باشند. اگر این عناصر بتنی و ایستا بودند، در زمره «مهارت» قرار میگرفتند. با این وجود، مسیرهایی وجود دارد که من برای رسیدن به یگانگی هنری یک فیلم به آنها تکیه میکنم: انسجام، لایهها، الگوها، استعاره و درونمایه.
علیرغم یأس پسامدرن که «انسجام» را تلاشی بیهوده برای بستهبندی کردن قضایا در یک قالب تمیز و مرتب میداند، من هنوز به خلق یک «کلِ زیباییشناختی» باور دارم. فراتر از آن، معتقدم فارغ از آنچه نظریهپردازان میگویند، ما بیشترین پاسخ حسی را به فیلمهایی میدهیم که در ایجاد این انسجام موفق بودهاند. بنابراین، اگر فیلمی تأثیر فرهنگی داشته و در طول زمان ماندگار شده است، فرض را بر این میگذارم که انسجامی در آن وجود دارد، هرچند ممکن است این یکپارچگی از آن چیزی که انتظارش را داریم سرچشمه نگرفته باشد.
وقتی یک نقاش از انسجام حرف میزند، از «کادر» سخن میگوید. چگونه از لبههای بوم خود استفاده میکنید؟ چه چیزی را داخل میگذارید و چه چیزی را حذف میکنید؟ فیلم در «زمان» جریان دارد. باید از جایی شروع شود و به پایانی برسد که نوعی معنا داشته باشد. اینها مرزهای ما هستند. اینکه چگونه از نقطه الف به نقطه ب میرسیم، همان چیزی است که وقتی از «ساختار» حرف میزنیم، مد نظر داریم.
پیروزی بر دشمن، فرم واضحی از انسجام است: دشمن شکست خورده، پس داستان تمام شده است. پیروزی شخصی قهرمان که نشاندهنده یک تحول درونی است نیز نوعی انسجام آشکار است. اما من دوست دارم فیلمهایی را مطالعه کنم که به این سادگی نیستند. چه چیزی به Pulp Fiction یا 2001: A Space Odyssey انسجام میبخشد؟ این فیلمها را نمیتوان صرفاً به این دلیل که پیروزیِ پیرنگی (Plot) یا تحول شخصیتیِ واضحی ندارند، کنار گذاشت. پس با ذهنی باز به سراغشان میروم تا «نخِ تسبیح» و وحدتبخش دیگری را پیدا کنم.
فرض من بر این است که هر چیزی در فیلم، برای خدمت به یک عملکرد (Function) آنجاست. مجموعهای از قطعات (مهارت/صنعت) وجود دارد که به نوعی «کلی» را میسازند که بزرگتر از مجموع اجزای آن است (هنر). آن عنصر اضافی که اجازه میدهد این قطعات به یک کلِ هنری تعالی یابند، چیست؟
یکی دیگر از نظریههای کاربردی من این است که یک فیلم برای جذب بیشترین مخاطب، باید لایههای متعددی از معنا داشته باشد. ما دوست داریم فکر کنیم که فیلم را با ذهنِ خودآگاهمان درک میکنیم، اما در واقع، اتفاق اصلی در «ناخودآگاه» ما رخ میدهد. ذهن خودآگاه ما رنگهای آبی و سبز و گل و درخت را میبیند، در حالی که ناخودآگاه ما عشق، وحشت، لذت یا بدبختی را حس میکند.
ناخودآگاه موجودی مطالبهگر است. احساس ما از تجربه فیلم دیدن در سطح ناخودآگاه است که تعیین میکند با رضایت از سینما خارج شویم یا با ناامیدی. اگر ناخودآگاه تغذیه نشده باشد، بدخلقی میکند. آن وقت وظیفه ذهن خودآگاه است که برای همراهانتان توضیح دهد چرا اینقدر از فیلم متنفر هستید. شما مجبورید آگاهانه به دنبال کلماتی بگردید که احساسات ناخودآگاهتان را بیان کنند. اکثر ما توانایی این کار را نداریم و به کلیگوییهای عصبی متوسل میشویم، مثلاً میگوییم: «مزخرف بود!»
من هنگام تحلیل داستان یک فیلم، به دنبال «بیان خودآگاه» هستم. من در حال واژهگذاری برای تأثیرات ناخودآگاه فیلم هستم، که این کار مستلزم تمایل به جستجوی لایههای عمیقتر معناست.
من اولین سرنخهای معنای یک داستان را با جستجوی الگوها پیدا میکنم. به همین دلیل است که عاشق ترسیم نمودار و جدول هستم. با تبدیل یک رسانه مبتنی بر زمانِ بیشکل، به عناصر گرافیکی ملموس روی کاغذ، میتوانید ظهور الگوها را ببینید.
گاهی الگوی پدیدار شده، یک توالی کوچک از ساختار سهپردهای درون یک ساختار بزرگتر است. گاهی چند رشته داستانی است که به موازات هم پیش میروند. گاهی دستهای از صحنههای مشابه هستند که با تقارنی خیرهکننده یا ناهماهنگی معناداری چیده شدهاند. تحلیل فیلم در این مرحله شبیه به حل کردن یک بازی «دوز» (Tic-Tac-Toe) سهبعدی میشود.
آنچه من به دنبالش هستم، نوعی «سیستم ساختاری» است. من متقاعد شدهام که علیرغم وابستگی فعلی ما به ساختار سهپردهای، در واقع فرقی نمیکند از چه سیستم ساختاری استفاده میکنید، تا زمانی که سیستمی در کار باشد که به طور مداوم اعمال شود و در خدمت داستانی باشد که میخواهید تعریف کنید.
در نهایت، آنچه ذهن ناخودآگاه بیش از هر چیز دوست دارد، دریافت معنا از طریق «استعاره» است. خوشبختانه، ناخودآگاهِ خلاق نیز عاشق ارتباط برقرار کردن به این شیوه است. بنابراین در یک فیلم واقعاً بزرگ، این ناخودآگاهِ هنرمند است که مستقیماً با ناخودآگاهِ تماشاگر از طریق زبان استعاره سخن میگوید.
جستجوی من برای انسجام، لایهها و الگوها در واقع تلاشی است برای رمزگشایی از این ارتباط استعارهای که بین ذهنهای ناخودآگاه جریان دارد. زندگی چقدر کسلکننده، چقدر به طرز دلگیرکنندهای تحتاللفظی، و چقدر سیاه و سفید و رباتگونه میشد اگر استعاره را نداشتیم تا ایدهها و احساسات انتزاعیمان را در قالب فرمهای ملموس و قابل انتقال بریزیم.
هدف نهایی، البته، خلق یک «معنای فراتر» است. این همان چیزی است که امیدواریم انسجام، لایهها، الگوها و استعارهها در کنار پیرنگ و شخصیتها، به آن ختم شوند.
در حالی که «پیرنگِ خالص» داستانی را تعریف میکند که معنای چندانی فراتر از حوادث مهیج روی پرده ندارد، و «شخصیت» مقداری بینش درباره طبیعت انسانی به آن هیجانها اضافه میکند، ترکیب این دو برای خلق یک «استعاره»، پتانسیل تجسم بخشیدن به ایدههای بزرگتر را فراهم میکند. بدین ترتیب، داستانی «تممحور» (درونمایه-محور) شکل میگیرد که به موازات پیرنگ و داستانِ شخصیتها حرکت میکند.
با این حال، در حالی که یافتن ساختار پیرنگ یا داستانِ شخصیت نسبتاً آسان است، من هنوز هیچ سیستم واحدی برای یافتن «ساختار درونمایه» (خارج از همان فرآیند اکتشافی که شرح دادم) پیدا نکردهام. خبر خوب این است که بنابراین، امکانات بیپایانی برای چگونگی دستیابی به آن وجود دارد. در تجربه من، هر ساختار تماتیک به عنوان یک سیستم منحصربهفرد و مختص به همان داستان ظاهر میشود. کلید کشف آن، باز نگه داشتن ذهن و منعطف کردن انتظارات است.
هنرمند غرق در یک ایده الهامبخش میشود، با زحمت فراوان تلاش میکند تا آن را در یک فرم منسجم آشکار کند و سپس به عقب میایستد تا به آنچه خلق کرده بنگرد. اتفاقی که بعد میافتد معمولاً در طیفی قرار میگیرد که یک سرِ آن، هنرمند از دیدن لایههای معنایی که آگاهانه در اثر نگذاشته شگفتزده میشود؛ و سرِ دیگر آن، هنرمند دیگر نمیتواند ایده الهامبخش اولیهاش را در آن آشوب و بههمریختگی که خلق کرده پیدا کند. موفقیت اثر در این طیف، کاملاً به توانایی هنرمند در توازن بخشیدن میان فرآیندهای خودآگاه و ناخودآگاه بستگی دارد.
اعتقاد راسخ من این است که بهترین راه برای پرورش چنین مهارتی، مطالعه تحلیلی عمیقِ آثار موفق دیگران است. هدف این است که اصول راهنمای آن آثار را به طور آگاهانه در ناخودآگاه خود جذب کنید، به گونهای که دانش ناخودآگاه شما بعدها به طور طبیعی بر انتخابهای خودآگاهتان در نویسندگی اثر بگذارد.