۱۴۰۵/۰۶/۱۵
نویسنده: جو لایت (Jo Light)
ترجمه: علیمحمد اقبالدار
تاریخ: ۱ سپتامبر ۲۰۲۶
نیک مورتون (Nick Morton)، تهیهکننده سینما، ۳۰ سال از عمر خود را در هالیوود گذرانده است. او کار خود را به عنوان مدیر توسعه در شرکت «بریستول بِی پروداکشنز» (متعلق به فیلیپ انشوتس) و با فیلمهایی چون رِی و صحرا آغاز کرد. سپس در «فینیکس پیکچرز» و بعد از آن در «وایتواتر فیلمز» فعالیت کرد؛ جایی که مدیر تولید دهها فیلم مستقل، از جمله لذت بعدازظهر (Afternoon Delight) ساخته جوئی سولوی و نهر میان (Mean Creek) ساخته جیکوب استس بود. او همچنین سیتکام کافیشاپ کوپر (Cooper's Bar) را که نامزد جایزه امی شد، به همراه ریا سیهورن (بازیگر بهتره با سول تماس بگیری) خلق کرد. (او در سال ۲۰۲۴ وقفهای در فعالیت هالیوودی خود ایجاد کرد تا در صنعت ساختوساز مشغول به کار شود.)
مورتون در مصاحبهای جدید با رسانه Film Courage، به بررسی آموختههای خود درباره تهیهکنندگی، داستانگویی و تقابل بنیادی میان نویسندگان و مدیران اجرایی پرداخته است. او درباره نقشی صحبت میکند که به مرور زمان از آن فراتر رفت، از تجربه اجرای استندآپ کمدی و درک بهتر مخاطب میگوید، و توضیح میدهد چرا فیلمهایی که بازار سینما را بازتعریف میکنند، همیشه قواعد «محبوب» یا متعارف را زیر پا میگذارند.
گاهی اوقات دستورالعملهایی از این دست میشنوید که: «ما به یک فیلم ترسناک درباره راهبهها نیاز داریم» یا «داستانهایی درباره شخصیتهای ۴۰ ساله بنویسید.» اما مورتون وارد این جزئیات نمیشود، زیرا این جزئیات گاهی هفته به هفته تغییر میکنند.
پس چه چیزی مهمتر است؟ چه چیزی یک داستان خوب را میسازد؟
او میگوید: «به طور کلی، یک شخصیت اصلی که فکر میکند چیزی را میخواهد، برای به دست آوردنش تلاش میکند و بارها شکست میخورد، و در نهایت چیز دیگری به دست میآورد که همان نیاز واقعی او بوده است. من فکر میکنم تفاوت میان خواستن (Want) و نیاز داشتن (Need) همان چیزی است که عموماً یک داستان عالی را میسازد. یک قهرمان فعال که تلاش میکند به آنچه میخواهد برسد و در این مسیر درسِ مربوط به نیاز واقعیاش را فرامیگیرد، همواره داستانی رضایتبخش خلق میکند.»
این مفهوم «خواستن در برابر نیاز داشتن»، بلاکِ اصلی و زیربناییِ بیشتر ساختارهای روایی پایدار است. خواستههای شخصیت، پیرنگ (پلات) را به جلو میراند، اما نیاز او همان چیزی است که داستان واقعاً درباره آن است. زمانی که این دو به شکلی سازنده از هم فاصله میگیرند، شاهد قوس شخصیتی (Character Arc) جذاب و قانعکنندهای خواهیم بود.
مورتون به جمله معروف اف. اسکات فیتزجرالد در یادداشتهایش برای کتاب آخرین قارون اشاره میکند: «عمل، همان شخصیت است.»
«بنابراین، یک قهرمان فعال که دست به عمل میزند، ذات واقعی خود را برمیلاء میکند. به نظر من همیشه جالب است زمانی که یک شخصیت چیزی میگوید اما کار دیگری انجام میدهد و داستان به هوش مخاطب اتکا میکند تا میان حرفهای او و واقعیت وجودیاش تمایز قائل شود.»
او همچنین اشاره میکند که وجود یک ضدقهرمان (آнтаگونیست) خوب نیز از ملزومات داستانگویی است. یک نیروی مخالف به ایجاد کشمکش و درگیری کمک میکند؛ کشمکشی که قهرمان را مجبور به واکنش و عمل میسازد.
مورتون دیدگاه منحصربهفردی را به عنوان یک مدیر اجرایی سابق ارائه میدهد و توضیح میدهد که این شغل در واقعیت شامل چه مواردی است.
او میگوید: «وقتی تازه به عنوان مدیر اجرایی شروع به کار کردم، تصور میکردم وظیفهام این است که تولید فیلم را طبق چشمانداز خودم شکل دهم؛ یا طبق چشمانداز رؤسایم، که یعنی بخشی از کار من این بود که مطمئن شوم خروجی تیم خلاق، همان چیزی است که رؤسایم آنها را برای ساختنش استخدام کردهاند.»
اما با کسب تجربه بیشتر، او یاد گرفت که یک تهیهکننده میتواند نقش دیگری داشته باشد: وسیلهای برای ساختن تیمهای قویتر.
«هرچه سنم بالاتر رفت و فکر میکنم در کارم به عنوان تهیهکننده یا مدیر اجرایی بهتر شدم، متوجه شدم که وظیفه من شناسایی بهترین افراد است؛ افرادی که بیشترین توانایی را برای روایت بهترین داستان دارند. وظیفه من توانمندسازی آنها برای ارائه بهترین عملکردشان و اعتماد به آنهاست.»
بهترین تهیهکننده لزوماً کسی نیست که قویترین چشمانداز هنری را دارد. البته اگر یک مدیر اجرایی داستان را بشناسد و بداند چه زمانی ممکن است خطایی در تولید رخ دهد، کمککننده است؛ اما یک تهیهکننده بزرگ کسی است که میتواند چشمانداز خلاقانه درست را تشخیص دهد، مسیر را برای آن باز کند و از سر راهش کنار برود... و در عین حال، هنگام درخواست، بازخوردی صادقانه ارائه دهد.
ممکن است در شرایطی قرار بگیرید که مدیران اجرایی یا تهیهکنندگان اصلاً متوجه کاری که انجام میدهید نشوند.
این اتفاق میتواند به دلایل مختلفی رخ دهد: شاید آنها هرگز چشمانداز شما را درک نکردهاند، شاید داستان را به سمتی غیرمنتظره بردهاید، یا شخصیت تغییر کرده و ماجرا به شکلی پیشبینینشده توسعه یافته است. در نتیجه جلسه بررسی یادداشتها (Notes) پر از تنش میشود.
ممکن است مدیر اجرایی ادبیات لازم برای بیان آنچه به نظرش اشتباه است را نداشته باشد؛ اینجاست که با بازخوردهای مبهمی مثل «من با این بخش مشکل دارم» (I'm bumping) مواجه میشوید (یا اینکه نمیتوانند با شما رک و سختگیر باشند و میخواهند حاشیه بروند). گاهی اوقات یادداشتها واقعاً بد هستند؛ این اتفاق میافتد و به همین دلیل پیدا کردن یک شریک خلاق و مورد اعتماد بسیار مهم است.
نویسندگان باید درک کنند که مدیران اجرایی در بخش تجاری و اقتصادی پروژه قرار دارند. آنها در حال سرمایهگذاری سنگینی هستند و در اکثر مواقع میخواهند مطمئن شوند که ریسکهایشان بازگشت سرمایه تضمینشدهای دارد. به همین دلیل است که آنها غالباً به آنچه در گذشته موفق بوده نگاه میکنند.
مورتون سعی میکند این کشمکش میان خلاقیت و سرمایهگذاری را توضیح دهد:
«من فکر میکنم وظیفه نویسنده این است که به زیستتجربه خود و داستانی که سعی در روایت آن دارد، کاملاً وفادار و صادق باشد. و فکر میکنم برای یک مدیر اجرایی اغلب دشوار است که فقط به این موضوع ایمان داشته باشد، حتی اگر با ایدههای متعارف درباره آنچه یک فیلم را موفق میکند، همخوانی نداشته باشد.»
فیلمهایی که در نهایت بازار سینما را بازتعریف میکنند، همواره قواعد سنتگرایانه را در هم میشکنند. پالپ فیکشن (Pulp Fiction) سینمای مستقل را دگرگون کرد. پیش از آن، سکس، دروغها و نوار ویدئویی (Sex, Lies, and Videotape) این کار را کرده بود. جیغ (Scream) ژانر ترسناک را از نو تعریف کرد. امریکان پای (American Pie) کمدیهای نوجوانانه با درجه سنی R را به انفجار رساند. و پروژه جادوگر بلر (The Blair Witch Project) عملاً سبک «ویدئوی پیدا شده» (Found-Footage) را به یک ژانر تجاری تبدیل کرد.
شایان ذکر است که اکوسیستم فیلمهای مستقل که این آثار از دل آن بیرون آمدند، حتی از سیستم استودیویی هم پرریسکتر است. بیشتر تهیهکنندگان مستقل میدانند قرار نیست پولی به دست آورند و تمام این کارها صرفاً از روی عشق به این مسیر است.
علاوه بر مشکلات بخش تجاری و اهمیت گرد هم آوردن یک تیم مناسب، مورتون از «انتخاب بازیگران» (Casting) به عنوان یکی از سلیقهایترین و ذهنیترین بخشهای ساخت یک پروژه یاد میکند. ممکن است دلبسته یک بازیگر نقش اول باشید، اما او پیشنهاد را رد کند؛ با این حال شما همچنان باید آن نقش را پر کنید.
او میگوید: «بنابراین، از نظر من هر فیلمی این قابلیت را دارد که بسته به اینکه چه کسی آن را کارگردانی میکند، چه کسانی در آن بازی میکنند، کجا فیلمبرداری میشود و چقدر بودجه دارد، به فیلمهای متفاوتی تبدیل شود. این دامنه وسیع از احتمالات همیشه برای من کمی گیجکننده و فلجکننده بود؛ چون با خود میگفتم: بله، شاید این انتخاب درست باشد، خب این یک فیلم متفاوت است، اما شاید همین فیلمِ درست باشد.»
نسخههای متعدد از فیلمهای ستارهای متولد شده است (A Star Is Born) و دختری با خالکوبی اژدها (The Girl with the Dragon Tattoo) همگی با درجات مختلفی از موفقیت کار کردهاند. اگر تهیهکننده هستید، فقط باید تمام تلاش خود را بکنید تا تیمی را که در سر میپرورانید بسازید.