۱۴۰۵/۰۳/۱۴
به عنوان یک فیلمنامهنویس، همیشه به من یاد دادهاند که تماشاگران برای دیدن آدمهای بینقص به سینما نمیآیند؛ آنها میآیند تا خودِ مجروح، شکستخورده و پنهانشان را روی پرده عریض ببینند. هیچ چیز در درام، جذابتر و ارضاکنندهتر از تماشای برخاستن کسی نیست که دنیا او را له کرده است.
شخصیتهای «توسریخور» (به انگلیسسی ترجمه مشابه ای میشود به Underdog/Downtrodden)، معدن طلای عاطفی یک فیلمنامه هستند. وقتی داستان را با کسی شروع میکنید که در پایینترین سطحِ هرم قدرت، احترام و عزتنفس قرار دارد، یک فنر فشرده میسازید. هر چقدر در پرده اول این فنر را بیشتر فشار دهید، پرتابِ کاراکتر در پرده دوم و سوم سهمگینتر، و تشویق تماشاگر در نقطه اوج، کرکنندهتر خواهد بود.
برای اینکه تحول کاراکتر باورپذیر باشد، ابتدا باید «وضعیت موجود» او را به بدترین شکل ممکن ترسیم کنید. این مرحله جای ترحمِ بیدلیل نیست؛ جای نشان دادن بیعدالتی سیستماتیک یا فردی علیه اوست.
۱. فقدانِ «عامل بودن»
کاراکتر توسریخور در ابتدای داستان منفعل است. او اجازه میدهد دیگران برایش تصمیم بگیرند. همسرش، رئیسش، جامعه یا حتی یک قلدر محلی او را تحقیر میکنند و او فقط سکوت میکند.
۲. نشانه شناسی ضعف
در فیلمنامه، ضعف باید بصری باشد. لباسهای گشاد یا بیش از حد کهنه، زبان بدنِ منقبض (شانههای افتاده، فرار از نگاه چشمی) و صدای لرزان. و یا حتی برعکس هم میتواند باشد، شخصی خوش تیپ ولی در مقابل ریاکشن نامناسب و غیر منتظر دریافت کند (البته حالت عکس، با دشواری بیشتر شما را مواجه خواهد کرد)
یادداشت فیلمنامهنویس: تماشاگر زمانی با یک کاراکتر ضعیف همدل میشود که ببیند او «تلاش» میکند خوب باشد، اما دنیا به او سیلی میزند. اگر کاراکتر فقط ناله کند، تماشاگر از او متنفر میشود. او باید یک ویژگی دوستداشتنی (مثل وفاداری یا قلبی پاک) داشته باشد که زیر دستوپای دیگران در حال له شدن است.
کاتالیزور: شکستنِ کمرِ شتر (نقطه عطف اول)
یک کاراکتر توسریخور خودبهخود تغییر نمیکند. تغییر دردناک است و آدمها تا مجبور نباشند، تغییر نمیکنند. شما به یک «محرک روانی یا فیزیکی شدید» نیاز دارید؛ حادثهای که به کاراکتر بفهماند راه قبلی دیگر قابل ادامه دادن نیست.
این محرک معمولاً شامل یکی از موارد زیر است:
این بخش، سختترین مرحله نگارش است. تحول نباید ناگهانی باشد (سندرومِ یکشبه قهرمان شدن). کاراکتر باید هزینه بدهد.
الف) قوس قهرمان کلاسیک
در این مسیر، کاراکتر ضعفهای خود را میپذیرد، آموزش میبیند، مهارت کسب میکند و قدرت جدیدش را در راه خیر یا نجات دیگران به کار میگیرد. تحول او درونی و اخلاقی است.
ب) قوس انتقامجو/ضدقهرمان
در این مسیر، کاراکتر خشمِ سرکوبشدهاش را آزاد میکند. او دیگر نمیخواهد سیستم را اصلاح کند یا آدم خوبی باشد؛ او میخواهد آسیبرسانان را نابود کند. تحول او معمولاً با از دست رفتن قطبنماهای اخلاقیاش همراه است.
برای درک بهتر، بیایید چند تن از نمادینترین کاراکترهای تاریخ سینما و تلویزیون را که از صفر مطلق به اوج رسیدهاند، بررسی کنیم:
۱. والتر وایت در «بریکینگ بد» (Breaking Bad)
۲. آرتور فلک در «جوکر» (Joker - 2019)
| کاراکتر | وضعیت اولیه (ضعف) | محرک اصلی تغییر | خروجی نهایی |
| والتر وایت | معلم تحقیرشده، بیمار | سرطان و فقر مالی | هایزنبرگ (سلطان مواد مخدر) |
| آرتور فلک | دلقک طردشده، بیمار روانی | خشونت جامعه و قطع خدمات درمانی | جوکر (نماد آشوب) |
| بئاتریس کیدو (عروس) | باردار، کتکخورده، در کما | دزدیده شدن دخترش و قتل همسرش | قاتل زنجیرهای بیرحم (انتقامجو) |
| اندی دوفرین | زندانی مظلوم، مورد تجاوز قرار گرفته | تاریک شدن امید و ظلم رئیس زندان | مظهر آزادی و نابودکننده سیستم فاسد |
۳. بئاتریس کیدو در «بیل را بکش» (Kill Bill)
تارانتینو در این فیلم، یکی از فیزیکیترین داستانهای انتقام را خلق میکند. کاراکتر در یک لباس عروسی خونین، به سرش شلیک میشود و ۴ سال در کما میماند. او در شروعِ بیداریاش حتی نمیتواند شست پایش را تکان دهد (اوج ناتوانی فیزیکی). اما با ارادهای پولادین و به یاد آوردن چکمههای ظالمان، تبدیل به ماشین کشتاری میشود که یک ارتش ۸۸ نفره را به زانو درمیآورد.
۴. هاتش مَنسل در فیلم «هیچکس» (Nobody - 2021)
یک پدر خانواده معمولی و کسلکننده که حتی وقتی دزد به خانهاش میآید، واکنشی نشان نمیدهد و پسر و همسرش او را یک بزدل میدانند. اما این پوسته خارجی اوست. تحقیر شدن خانوادهاش، غولِ خفته درون او را که یک مامور سابق و فوقالعاده خطرناک دولت بوده، بیدار میکند. او از یک بازنده به مردی تبدیل میشود که یک کارتل روسی را تارومار میکند.
اگر میخواهید این فرمول را در فیلمنامه خود پیاده کنید، این اصول سهگانه را به یاد داشته باشید:
۱. قانونِ «دیالکتیکِ قدرت»
هر چقدر در ابتدا کاراکتر را پایینتر بیاورید، صعود او جذابتر است. اگر کاراکتر شما در ابتدا کمی شجاع است، او توسریخور نیست. بگذارید طعمِ خاک، خون و اشک را بچشد. تماشاگر باید برای او دل بسوزاند تا بعداً از دیدن قدرتش ذوقزده شود.
۲. تغییر زبان بصری و دیالوگها
با پیشرفت داستان، لحن کاراکتر باید تغییر کند:
۳. پرداخت هزینه
انتقام یا قهرمان شدن مجانی نیست. کاراکتر شما باید چیزی را از دست بدهد. والتر وایت خانوادهاش را از دست داد؛ آرتور فلک عقلانیتش را؛ و جان ویک آرامشش را. این هزینه است که به داستان ارزش دراماتیک میدهد.
یک فیلمنامه خوب درباره آدمهایی نیست که کارهای بزرگ میکنند، بلکه درباره آدمهای کوچکی است که توسط شرایط مجبور به انجام کارهای وحشتناک یا شگفتانگیز میشوند. وقتی قلم را به دست میگیرید، به ضعیفترین آدم اتاق فکر کنید؛ او همان کسی است که پتانسیل تبدیل شدن به خطرناکترین یا قهرمانترین فرد داستان شما را دارد.
یادتان باشد: فیلمنامه یعنی مهندسی!