۱۴۰۵/۰۴/۱۸
نویسنده: جو لایت
مترجم: علیحممد اقبالدار
این مقاله براساس تجریات شخصی نوشته شده است که نزدیک به ۳۰ فیلم ساخته است.
این قضیه شبیه دیواری است که مخصوصاً برای دور نگهداشتن شما ساخته شده. نیک مورتون، تهیهکنندهای که آثاری مثل ری، صحرا و سریال کوبرز بار از شبکه AMC را در کارنامه دارد، بهتازگی در گفتوگو با فیلم کریج توضیح داده که سیاست عدم پذیرش فیلمنامههای ناخواسته واقعاً به چه معناست. این سیاست ربطی به استعداد شما ندارد.
دلایل وجود این سیاست، دو دلیل عملیِ کاملاً معمولی است: اول، حجم مطالب آنقدر زیاد است که هیچ کس نمیتواند همه را بخواند. دوم، این سیاست از شرکتها در برابر شکایتهای حقوقی محافظت میکند، برای وقتی که اثری میسازند که شباهتی به ایدهای دارد که یک غریبه قبلاً برایشان پست کرده است.
مورتون صادقانه اعتراف میکند که این قانون دائماً دور زده میشود. عاملان(نمایندگان) او همیشه مطالب ناخواسته برایش میفرستند و او کلی از آنها را میخواند. کارکرد واقعی عدم پذیرش فیلمنامههای ناخواسته این است که به افراد راهی مودبانه بدهد تا از غریبهها جواب رد بشنوند و از خودشان محافظت کنند.
تجزیهوتحلیل ما از اینکه چرا نامههای استعلام (Query Letters) بهندرت جواب میدهند، وضعیت مشابهی را پوشش میدهد. سیاست اعلامشده و مسیر واقعی ورود به صنعت، دو چیز کاملاً متفاوت هستند.
بیایید بیشتر با هم یاد بگیریم.
اگر به دنبال میانبر هستید، مورتون هیچکدام را به شما نمیدهد.
فیلمنامهنویسی یک فروشِ تکباره نیست. این یعنی دههها نوشتن مطالب جدید، فرستادن آنها، ملاقات با آدمها و دوباره شروع کردن، وقتی که هیچ اتفاقی نمیافتد.
این تعهد وقتی به موفقیت رسیدید هم تمام نمیشود. مورتون ماجرای تهیهکنندهای را تعریف کرد که به اقتباس از کتابش علاقهمند بود؛ اما بعداً به او گفت، با وجود اینکه دو فصل تلویزیونی تولیدشده و یک قسمت آزمایشی (پایلوت) در کارنامه داشت، باز هم به یک نمونهی نوشتاری دیگر نیاز دارد.
این روزها صنعت حتی پرنوسانتر هم شده است. بنابراین، اکنون بیش از هر زمان دیگری، میلههای دروازه پس از عبور از آنها ناپدید نمیشوند؛ بلکه جابهجا میشوند. میتوانید یک نویسندهی تلویزیونی برندهی امی باشید و باز هم کاری به شما ندهند. میتوانید فیلمی تحسینشده داشته باشید و برای جذب سرمایه تقلا کنید. همه بهشدت سخت کار میکنند.
اگر در این صنعت نیستید، این خبر برایتان غافلگیرکننده است. اما من، بهعنوان کسی که قبلاً برای حرفهایها فیلمنامه میخواندم، میدانم که مردم در هالیوود از خواندن متن فراریاند.
مورتون میگوید: هیچ کس در هالیوود نمیخواهد فیلمنامه بخواند. فکر میکنم حقیقت این است که مردم واقعاً نمیخواهند فیلمنامه بخوانند.
به این نگاه کنید که الان واقعاً چه چیزهایی تهیه و تولید (گرینلیت) میشوند؛ بیشترشان به رمانها، پادکستها و مقالات مجلات برمیگردند، نه فیلمنامههای آماده و سرد (کُلد). همهاش سر مالکیت فکری (IP) است، عزیزم!
این نشاندهندهی تغییری در نحوهی نگاه صنعت به اثبات موفقیت یک داستان، قبل از هزینه کردن روی آن است. یک پادکست تولیدشده یا یک مقالهی منتشرشده، از قبل مخاطبی همراه خود دارد. اما یک فیلمنامه که تنها روی یک هارددیسک خوابیده، چنین چیزی ندارد. اگر میخواهید کارتان خوانده شود، بهتر است اول چیزی دور و بر آن بسازید.
ما توصیههایی برای چگونگی خلق مالکیت فکری داریم.
در همین راستا، مورتون اشاره کرد که به فکر اقتباس از فیلمنامههای خودش به شکل کتابهای مصوّر (کمیک) افتاده تا از دیوارِ ممنوعیت ارسال عبور کند.
او هیچوقت این کار را ادامه نداد، اما نویسندگان زیادی این کار را کردهاند. بهگفتهی اسکرینکرافت، لیزا جوی، فیلمنامهنویس، بودجهی ساخت یک رمان گرافیکی به نام سردرد را خودش تأمین کرد و سپس آن را به گزینه (آپشن) فروخت. همچنین تونی پاناچیو، تهیهکننده، استدلال کرده که یک کمیک منتشرشده، برخلاف فیلمنامه، از قبل کپیرایتِ ضمیمهشده دارد، که دقیقاً همان مشکل مسئولیتحقوقیای است که سیاست عدم پذیرش ارسالهای ناخواسته برای جلوگیری از آن وضع شده است.
اگر ساختن یک پکیج تبلیغاتی (Pitch Deck) برایتان واقعگرایانهتر از یک کمیک کامل به نظر میرسد، راهنمای پکیج تبلیغاتی ما نقطهی شروع خوبی است.
بهگفتهی مورتون، سریعترین راه برای سوزاندن یک رابطه، این است که از کسی بخواهید کاری را بخواند که هیچ منفعتی در آن ندارد. یعنی استفاده از یک رابطهی شخصی برای اینکه فیلمنامهی بچّهی همسایه یا دوستِ بهترینِ دوستتان را فقط برای تفنّن به دستشان برسانید.
بهگفتهی اولسون، همهچیز به بیاحترامی برمیگردد:
لسآنجلس، شهر تکصنعتی نیست و همه این را حس میکنند
مورتون اشاره کرد که لسآنجلس دیگر آن شهر تکصنعتی سابق نیست، یعنی افرادی که در سینما کار نمیکنند، همچنان مدام از اهالی صنعت خواهشهای مختلف میکنند.
این قاعده دوطرفه است. اگر کسی فیلمنامهتان را رد کرد، بازهم پیشنویسهای اصلاحشدهتان را برایش نفرستید تا شاید جواب دیگری بگیرید.
رد شدن را بپذیرید و بروید سراغ چیز بعدی که مینویسید.
مورتون توصیه میکند که باید در خواندنِ درستِ یک نه شنیدن، ماهر شوید. یک دعوتِ واقعی برای بازگشت، لحنی خاص و مشخص دارد؛ یعنی دقیقاً به شما میگوید چه چیزی را باید درست کنید و چرا. اما یک جوابِ مبهم و مودبانهی طفرهآمیز، چنین چیزی نیست.
او حتی نسبت به تشویقهای مودبانه هم بدبین است و بیشتر پاسخهای محترمانهی شاید بعداً دوباره بیای را توخالی توصیف میکند. کسی که واقعاً بخواهد دوباره شما را ببیند، صریح و شفاف حرف میزند. مثلاً میگوید: اگر این تغییرات را اعمال کنید، فیلمنامهتان را به جلو میفرستم.
من یک نکته را به این حرفها اضافه میکنم: پیشنویس دیگری برای بازبینی نفرستید، مگر اینکه خواننده به صراحت گفته باشد من پیشنویس دیگری از این را خواهم خواند. این کار کمی متهورانه است که تغییراتی اعمال کنید و نسخهی جدیدی بفرستید، در حالی که آنها نگفتهاند این زمان را در اختیارتان میگذارند. به احتمال قوی، پاسخی به آن نخواهید گرفت.
و مهمتر از همه - هرگز، هرگز با کسی که نظری مخالف نظر شما داده، جرّوبحث نکنید. فقط تشکر کنید و به راهتان ادامه دهید.