۱۴۰۵/۰۳/۱۲
نویسنده: اریک هاردمن
مترجم: علیمحمد اقبالدار
چیدن پیشزمینه و قوانین دنیای داستان، معرفی شخصیتها و ارائه پیشداستان (Backstory) همگی به صورت یکجا در پرده اول، یکی از چالشبرانگیزترین بخشهای این فرآیند است. در نتیجه، ناخودآگاه این وسوسه ایجاد میشود که شخصیتها را وادار کنید تا به شکلی بیش از حد صریح و کلمه به کلمه، آنچه را که در لحظه حال حس میکنند، میبینند یا استفاده میکنند توضیح دهند تا این وظیفه اطلاعاتدهی زودتر تمام شود و بتوانید بیشتر روی داستان تمرکز کنید. اما چه چیزی رو اعصابتر از این است که فیلمی را تماشا کنید و حس کنید شخصیتها دارند اطلاعات را با قاشق دهان شما میگذارند؟ روشی که به مخاطب القا میکند شما توانایی درک نشانههای متنی و زیرمتن را ندارید.
فرض کنیم شخصیت اصلی شما در حال تجربه غم و اندوه ناشی از دست دادن یکی از عزیزانش است و در سکانس افتتاحیه فیلمنامه، دارد با دوستش دردودل میکند. به جای اینکه او را وادار کنید چیزی شبیه به این بگوید: «باورم نمیشه دو هفته از مرگ پدرم گذشته»، صحنه را از اواسط گفتگو شروع کنید. بگذارید آنها درباره این صحبت کنند که هزینههای تشییع جنازه چقدر سنگین بوده، یا مشاور سوگواری که پیش او میروند چقدر رو اعصاب است. هر اطلاعات کلیدی و اصلی که باید به مخاطب منتقل شود را انتخاب کنید، و بعد شخصیتهایتان را وادار کنید که با ظرافت تمام، دورِ این اطلاعات طواف کنند بدون اینکه مستقیماً به آن اشاره کنند تا اطلاعات به زیرپوستیترین شکل ممکن منتقل شود.
یکی از بهترین نمونههای انتقال اطلاعات و پیشزمینه در دهه گذشته، در یکی از سکانسهای افتتاحیه فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» (Three Billboards Outside Ebbing, Missouri) یافت میشود. میلدرید هیز توضیح میدهد که میخواهد کدام بیلبوردها را اجاره کند، رد را مجبور میکند متنی که باید روی آنها نوشته شود را بخواند، و همین برای رد کافی است تا بفهمد او کیست. میلدرید این موضوع را درست زمانی تایید میکند که حشرهای را که برای بقا دستوپا میزند، با انگشت برمیگرداند و جانش را نجات میدهد. ویژگیهای فعلی شخصیت، پیشداستان و انگیزهها بلافاصله شکل میگیرند، بدون اینکه شما حتی متوجه شوید این اتفاق در حال رخ دادن است.
یک مانع رایج که نویسندگان ممکن است در آن گرفتار شوند—بهویژه در فرآیند پیدا کردن سبک شخصی خود—این است که همه شخصیتهایشان با تکیهکلام، لحن و ریتم نسبتاً مشابهی صحبت کنند. بچهها مثل بزرگسالان حرف میزنند، بزرگسالان مثل سالمندان، مردان مثل زنان و به همین ترتیب.
اما جدای از جزئیات اولیه مانند سن و جنسیت، گاهی اوقات جدا کردن شخصیتِ کاراکترهای مکمل از شخصیتِ پروتاگونیست (قهرمان اصلی) میتواند چالشبرانگیز باشد. اگر قهرمان داستان یک آدم تند و تیز و عقلکل است، خیلی راحت ممکن است همه افراد دور و بر او را هم به همان شکل بنویسید تا نوعی یکدستی در لحن حفظ شود. این یک تله است.
یک راه واقعاً عالی برای اینکه خود را از سقوط در این تله نجات دهید، این است که هر زمان روی پیشنویسهای خود کار میکنید، یک لیست دقیق از شخصیتها به همراه توصیفهای کلیدی و ویژگیهای پیشداستان هر کدام را در نزدیکی خود دمِ دست نگه دارید. حتی به عنوان معمار یک داستان، خیلی سخت است که آمار تمام افراد درگیر و هر آنچه که آنها را «خودِ واقعیشان» میکند، در ذهن نگه دارید.
و به یاد داشته باشید، شما میتوانید یک صفحه بد را ویرایش کنید، اما یک صفحه خالی را نمیتوانید ویرایش کنید. اگر مجبورید کمی از هویت و اصالت یک کاراکتر فدا کنید تا فقط پیشنویس اولیه یک سکانس تمام شود... این کار را بکنید. هیچ دلیلی ندارد مغز خود را برای چیزی که احتمالاً در نمای کلی داستان، یک جزئیات بسیار کوچک است، منفجر کنید. همیشه میتوانید بعداً به آن بازگردید، و آن نمودار شخصیتِ دمدست و کاربردی هم همیشه منتظر شما خواهد بود.
یک نصیحت تا حدی معروف وجود دارد که چیزی در این مایهها میگوید: «وقتی تازه کار خود را شروع کردهاید، از نویسندگان مورد علاقهتان کپی کنید تا بتوانید بفهمید خودتان چطور مینویسید.» این کار میتواند چالش جالبی به عنوان یک تمرین باشد، اما من شخصاً افراد بسیار زیادی را دیدهام که در تله قدیمی دیگری گرفتار شدهاند: تلهی ادامه دادن به تقلید صرف از آرون سورکین یا کوئنتین تارانتینو هنگام نوشتن هر اثر جدید.
تلاش برای تقلید از سبک نویسنده دیگر را مانند دانشجویی تصور کنید که از هوش مصنوعی برای نوشتن مقاله خود استفاده میکند. مسلماً فیلمنامهای به «سبک آرون سورکین» همیشه ارزش ذاتی بیشتری نسبت به یک مقاله تولید شده توسط هوش مصنوعی خواهد داشت، چون یک انسان آن را نوشته است، اما تحلیل منطقی در اینجا میتواند مشابه باشد. درست همانطور که یک مقاله تولید شده توسط هوش مصنوعی میتواند به خوبی لحن و بیان انسان را تقلید کند، اما همیشه نوعی ریتم رباتیک و غریب (از جنس تلهی دره ناپدیدار یا Uncanny Valley) در خود دارد که بیروحی و غیرانسانی بودن آن را آشکار میکند؛ مخاطبان نیز همیشه میتوانند دست کسی را که بیش از حد از نویسنده دیگری تقلید میکند بخوانند، زیرا آن نویسنده هنوز صدا و لحن منحصربهفرد خود را پیدا نکرده است.
این حرف به هیچ وجه به معنای محکوم کردنِ استفاده از الهامات یا فیلمهای مورد علاقهتان برای تاثیرگذاری روی داستانهایی که تعریف میکنید نیست. این دقیقاً همان روشی است که ما همیشه این مدیوم (سینما) را توسعه دادهایم. همه داستانها از دل یکدیگر تکامل مییابند و به داستانهای جدیدی تبدیل میشوند. فقط مطمئن شوید که در این مسیر، متوجه میشوید چه چیزی صدای شما را منحصربهفرد میکند و چه چیزی درون شما را به هیجان میآورد. دنیا نیاز دارد بشنود شما چه چیزی برای گفتن دارید، و «چگونه گفتنِ» آن هم به همان اندازه مهم است.